تبليغاتX
نسرین

دیشب به لطف روزبه عزیز فیلم مستند " گاهی اتفاق می افتد" از مجموعه مستندهای برگزیده رو دیدم. فیلمی درباره ترنسها که روی زندگی یکیشون به اسم امیر تمرکز کرده بود، که بعد از تغییر جنسیت اسم خودشو "ریما" می ذاره ( البته در معرفیش نوشته بود بعدا اسمش رو به ترانه تغییر داده). نفس کار و اینکه چنین فیلمی ساخته شده بود که مطمئنا کلی دردسر برای مجوز و ... داشته خیلی خوبه و جای تقدیر داره ولی باید بگم خیلی ضعیف بود و فقط برای کسانی که هیچ پیش زمینه ای درباره ترنسها نداشتند جذابیت داشت که اونم به خاطر جذابیت خود موضوع بود. البته خود کارگردان (شراره عطاری) هم اشاره کرد که فرصت تحقیقی بسیبار کمی برای این فیلم داشته و در واقع خیلی اتفاقی وارد این کار شده . عطاری، زمانی که می فهمد ریما یک هفته بعد، عمل تغییر جنسیت  داره به فکر ساختن این فیلم می افته . توضیحات این افراد درباره خودشون خوب درنیومده بود و کاملا سوال فیلمساز رو لو می داد .

اول فیلم ریما از اثرات هورمونها روی بدنش میگه : " سینه ها و کمر درد داره، موهای بدن می ریزه، موهای صورت کم میشه ولی نمی ریزه و باید تا آخر عمر هورمون تراپی بشه، لگن کم کم بزرگ میشه و رانها قوس پیدا می کنه و حالت زنانه پیدا می کنه"

ریما عکسهاشو وقتی که پسر بوده نشون میده و می گه خیلی ها تمام مستندات زمان قبل از تغییر جنسیتشون رو از بین می برند ولی من عکسامو نگه می دارم.

تا جایی که من فهمیدم این افراد مجبورند گروههای خودشونو داشته باشند چون اولا هنوز بسیاری از مهمانیهای جوانان ایرانی تک جنسیتیه و ثانیا برای خیلی ها این مساله جا نیفتاده. فیلم یکی از همین جمعها رو نشون میده و یک TS(m به f) میگه زنها با ما بدتر از مردها برخورد می کنند و دیگری ادامه میده ما رو رقیب خودشون می دونن( البته من اینطور فکر نمی کنم. شاید علتش بی اعتمادی زنها به مردهایی باشه که از این روشها برای مقاصد دیگری استفاده کرده اند یا به خاطر محدودیتهایی که همیشه داشته اند تصوری از اینکه یک مرد بخواهد وارد دنیای زنانه بشه ندارند). یکی دیگه می گفت پدرم وقتی پول عمل رو داد گفت اینو میدم به شرطی که بری و دیگه برنگردی. همه شون درباره رفتار به شدت خشن و غیرهمدلانه والدینشون می گفتند. یکی می گفت مادرم هرکدوم از بچه ها رو می بینه میگه آره این دقیقا ترنسه ولی تو نیستی. مادر ریما در حالیکه اشک می ریزه می گه من خودم پرستارم و با این مسائل آشنام ولی آدم همیشه فکر می کنه مشکلات برای دیگرانه نه برای خودش. اون میگه سالها پیش حدس می زده که امیر ترنس باشه ولی حتا جرات فکر کردن به این موضوع رو هم نداشته و باعث میشه فرزندش در این سن چنین روزهای تلخ و سختی رو بگذرونه. نازنین ،خواهر ریما پشت به دوربین صحبت می کنه و میگه نمی خوام بترشم! تا همین الان هم آبرومون همه جا رفته. نازنین میگه:" وقتی ریما پسر بود مثل الان انقدر باهاش نزدیک و صمیمی نبودم الان فکر میکنم یک اتکایی دارم" . مادر ریما میگه تمام خانواده پدری ریما اونو طرد کردند و الان اون تنها کسی ِ که براش مونده . البته ریما اجازه پیدا نکرده که با مادرش زندگی کنه . مادرش میگه :" آخه اون می خواد یه رفت و آمدهایی داشته باشه و یه کارایی بکنه که نمیشه. اینجا خونواده زندگی می کنه".

در صحنه ای حدودا یک دقیقه ای از فیلم که همه رو میخکوب کرد پاهای باز ریما رو می بینیم و جراحانی که آن وسط مشغول انجام عمل جراحی هستند.

ریما که تا اینجای فیلم با آرایش کامل ولی بدون حجابه، بعد از عمل ، "جشن زن شدن" می گیره و با روسری کیک رو می بره. از اینجاست که تصنعی بودن و ابداعات کارگردان خیلی تو ذوق می زنه. نمی دونم بقیه هم همین حسو داشتن یا نه ولی من فکر کردم ایده های کارگردان برای جذاب کردن فیلم خیلی رو بود. یکیش همین جشن زن شدن بود. یکی دیگه رفتن ریما به قم بود برای اینکه نظر یک روحانی رو درباره کار خودش بدونه و بپرسه آیا کار اون دست بردن تو کار خدا بوده یا نه، اونم یک ماه بعد از عمل! ریما یک گلدون دستش می گیره و با چادری بر سر پیش این روحانی میره و یک سری حرفهای کلیشه ای می زنه و روحانی هم جواب میده که اگه کار تو دست بردن تو کار خدا بود که ما دیگه نباید گندم رو آرد و آرد رو نون می کردیم و نباید اصلا کار می کردیم ( در میان این حرفها ریما چندین بار چادرش رو می کشه تو صورتش که یه جوری بود). صحنه بعد، ریما  سر سجاده ست با چادر و مقنعه سفید نماز؛ ویک جمله کلیشه ای که داد می زنه بهش دیکته شده: " ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای" و بعد میگه" عقل و ذهن آدم مهمه نه جسمش ، شاید من اون موقع اشتباه می کردم که بدون حجاب بودم و الان کار درست انجام میدم" . وجود این صحنه ها فیلم رو از حالت مستند خارج کرده بود. به نظر من کار عطاری می تونه یه کار اجتماعی خوب برای آشنا کردن مردم با این افراد باشه؛ و اینکه اونا رو آدمهای مومن و نمازخون نشون بدن می تونه اثر مثبتی روی مردم عادی داشته باشه ولی برای یک کار مستند نمی دونم تا چه حد جاش بود.

راستی یادم رفت بگم که ریما تو یه مهمونی با یک پسر آشنا میشه ولی پسره بعد از اینکه متوجه مشکل ریما میشه ولش می کنه. دومین دوست پسر ریما هم چندان پایدار به نظر نمی رسه. ریما می گفت آرزو داره ازدواج کنه و بچه داری کنه. بعد از فیلم داشتیم با مهسا و آمنه صحبت می کردیم . اونا می گفتن آخه بچه داری هم شد آرزو؟ و منم که احساس مدافع حقوق تی اس ها بودن بهم دست داده بود گفتم چیزی که اونا می خوان یک زندگی معمولیه که چون ما اونو بدون هیچ دردسری داریم برامون عادیه و بعد یه مثال زدم که خودم خوشم اومد. گفتم همونطور که رفتن به استادیوم ، لغو سنگسار، داشتن حق طلاق و ...برای ما شده آرزو در حالیکه برای خیلی زنها اینا خیلی پیش افتاده و ناچیزه،برای  تی اس ها هم زندگی خانوادگی و داشتن همسر و بچه یک آرزوست.

 

بین فیلم قبلی ( تمرین آخر) و فیلم "گاهی اتفاق می افتد"، دختر تپل خوشکلی با یه دسته گل اومد که ردیف جلوی ما روی صندلی بشینه ولی جا پیدا نکرد. بعد فیلم فهمیدم همون ریما بود. 8-9 تا تی اس دیگه هم برای دیدن فیلم اومده بودند به اضافه نماینده سازمان ملل و چند کاردار و دیپلمات دیگه که به خاطرشون ایرانیا رو بلند کردند که اونا بشینند.

پ.ن. روزبه  هم نوشته ولی مختصر. دوست داشتم به عنوان یک پسر نظرش رو بیشتر باز می کرد به خصوص در مورد اون موضوع که از ته دل گفت "نسرین قبول کن سخته!! ".اما  مهسا مفصلتر و خوب نوشته.

مرتبط:

ترنس- بخش اول

ترنس - بخش دوم ( پولدار شدن به شرط رفتن زیر چاقو!)

 

+ نوشته شده توسط نسرین در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 23:50 |

دیروز صبح زینب اس ام اس زد که سایت زنان ایران فیلتر شده. ادرس جدیدشو بده!

می بینید برخورد ما با فیلتر چقدر عادی و ساده شده و داشتن یک آدرس جایگزین، چقدر بدیهی محسوب میشه؟ همون چیزی که اونا می خوان.( بعد فهمیدم اشتباهی یه ادرس دیگه رو زده بوده و خوشبختانه سایت فیلتر نشده)

توی راه بیلبوردهای تبلیغاتی "نمایش زنده لباس" رو دیدم. مثل اینکه دست بردار نیستند. البته شنیدم این دفعه بهتره و عکسها هم همینو میگه. شاید خودم برم عکس بگیرم.

بعد از ظهر رفتم کلاس ورزش. برای خودم واقعا مایه خجالت و تعجبه که من که خیر سرم تحصیلکرده ام و آگاهیم بیشتر از خیلی از زنای دیگه است ، تازه تو این سن و بعد از کلی درد و مرض ناشی از بی تحرکی تصمیم گرفتم ورزش کنم دیگه وای به حال بقیه زنان ایرانی. البته می دونم علتش همون عادت نداشتن و اهمیت ندادن به ورزش در مقاطع پایین تحصیلیه.

 اولین چیزی که مربی ازم پرسید این بود:" می خوای باسنت کوچیک بشه یا بزرگ؟" بعد یه دختر رو نشونم داد که داشت یک وزنه رو بالا پایین می برد و گفت:" این می خواد بزرگ کنه و  اون یکی می خواد کوچیک کنه". خیلی جالبه! انگار هیچ انگیزه دیگه ای نمی تونه واسه ورزش کردن وجود داشته باشه. بعد هم مسئول مجموعه ورزشی اومد تو سالن و انگار داره برای هزارمین بار یه چیزی رو تکرار می کنه گفت:" خانمها! آوردن موبایل به داخل مجموعه ممنوعه. اگه ببینیم  ضبط می کنیم. باید خاموش کنید و تحویل پذیرش بدید" آخرش هم گفت :" واسه امنیت خودتون میگم". جدن که کشور عجایبه ایران!! من رو از یک حق ساده و معمولی محروم می کنند و حق ندارم از موبایلم استفاده کنم به خاطر اینکه یک نفر ممکنه فیلم یا عکس  ورزش کردن منو پخش کنه. خب پخش کنه به جهنم! به من چه؟ از همه بدتر اینکه مساله برای خود زنها کاملا پذیرفته شده و معقوله.

بعد از کلاس قرار بود صاحب خونه رو ببینم که اجاره نامه رو بنویسیم. سند خونه به اسم یک خانمه ولی از مرحله پسند خونه تا خریدش و اجاره به ما همه کارها رو شوهر خانم انجام داده. صبح به موبایل این آقا زنگ زدم که به همسرتون بگید ساعت فلان بیاد فلان جا. گفت باشه ولی چون ممکنه بچه ها دیر بیان من دوباره با شما تماس بگیرم و منظورش از بجه ها خانمش بود و چند بار دیگه هم تکرار کرد. خیلی جلوی خودمو گرفتم چیزی نگم. البته مرد بسیار خوبی به نظر میرسه و به احتمال زیاد همسرش احساس خوشبختی می کنه و مشکلی باهاش نداره به خصوص بعد از اینکه سند این خونه رو به نامش زده.

آخر شب هم خبر رسید که ده تا از بچه ها رو احضار کردند. به خاطر قضایای 16 آذر و مطلبی که توی یه نشریه دانشجویی درباره لاجوردی چاپ شده بوده.

+ نوشته شده توسط نسرین در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 11:55 |

اولین شکایت علیه "خشونت خیابانی " یا همان مزاحمت خیابانی ، به شماره 4049/ 111101در کلانتری 117 جوادیه توسط اینجانب ثبت شد. میگم اولین،  که هم حس حماسی و گینسی  داشته باشه و هم اگه کسی قبل از من این کارو کرده بهش بربخوره و بیاد بگه؛ و از همه مهمتر اینکه آغاز به کار کارزار فعلا یک نفره  مبارزه با خشونت خیابانی رو اعلام کنم. چون نمی خوام دیگه منتظر ابر و باد و مه و خورشید و فلک باشم. فعلا خودم به تنهایی شروع کردم و در یک شب و به فاصله دو ساعت 5 تا شکایت ثبت کردم. 3 تا در ایستگاه متروی شوش و دو تا در ایستگاه ترمینال جنوب.

اعصاب خردکننده تر و در عین حال ساده تر از چیزیه که فکر می کنید به خصوص اگه تجربه منو بخونید و به توصیه های من عمل کنید. اول  داستان رو میگم و بعد نکات کنکوری رو.

روزی که از بدرقه مامانم در راه آهن برمی گشتم در ایستگاه شوش 4-5 تا پسر جلوی دستگاههای تلفن ایستاده بودند و تا چشمشون به من افتاد شروع کردند به چرند گفتن و خندیدن. از مامور گیت پرسیدم حراست کجاست و اون اتاقی رو در بالای پله های مترو نشونم داد. همینطور که از پله ها بالا می رفتم یک پسر دیگه با یک ساک قرمز از کنارم شد و حرف زشتی زد. وارد دفتر حراست شدم و از مامور خواستم با من بیاد . اول اون پسر ساک قرمز رو نشونش دادم که بلیط گرفته بود و داشت از گیت رد می شد( چون اون چند تا پسرای دیگه سرجاشون ایستاده بودند و دیر نمی شد) اونو گرفت و در راه که داشت می بردش طرف دفتر بقیه رو هم نشونش دادم و سه چارتاشون با فرمان مامور حراست راه افتادند. با خنده و مسخره بازی. به نظر می رسید اصلا قضیه براشون جدی نیست و محض خنده و شوخی و کنجکاوی با ما راه افتادند. البته هرچه قضیه جدی تر می شد یکی یکی جیم می شدند. آخر سر دونفرشون موندند به اضافه ساک قرمزه. مامور در رو بست و گفت: خانم اینها چیکار کردند؟ گفتم مزاحمت ایجاد کردند و حرفای ناجور زدند. مرده هم شروع کرد به نصیحت و گفت زود باشید عذرخواهی کنید.  گفتم نیازی به عذرخواهی نیست. من از اینها شکایت دارم و اگه محکوم شدند هر حکمی داشته باشند باید اجرا بشه و با عذرخواهی حاضر نیستم شکایتم رو پس بگیرم. شروع کردند به شلوغ کاری و سر و صدا که ما که چیزی نگفتیم و ... من به ماموره گفتم لطفا زنگ بزنید به پلیس. تلفنش خراب بود. خودم با موبایل زنگ زدم و ادرس رو گفتم. مطمئن بودم با یکبار زنگ زدن نمیان. بنابراین دوباره زنگ زدم و این بار گوشی را دادم دست مامور مترو. تو همین فاصله اون دو تا هم فرار کردند و سومی هم خواست فرار کنه ولی چون جاش بد بود و دور از در بود و منم سر راهش بودم نتونست. لجم از این همه بی عرضگی دراومده بود و کاری هم از دستم برنمی اومد. چند دقیقه بعد یک مامور پلیس  آمد. پلیسه اولین کاری که کرد یکی محکم خوابوند تو گوش پسره. به من هم گفتند بشینم روی صندلی . بقیه همه ایستاده بودند. در یک اتاق 3 در 4 ؛ پنج تا مرد هیکلی روی سرم ایستاده بودند و هرکس از یک طرف یه چیزی می گفت. پسره از اونور می گفت بذار برم ، پلیسه و مامور مترو هم می گفتند اگه عذرخواهی کنند رضایت میدی؟ پلیسه بهش گفت جیباشو خالی کنه. پسره در حالیکه یکی در میون می گفت از شهرستان اومدم یا  دارم میرم شهرستان جیباشو خالی کرد. بعد پلیسه بازرسی بدنی کرد و یک چاقوی ضامن دار از تو جیبش درآورد و یکی محکم تر از قبلی زد تو گوشش که چرا اینو درنیاوردی؟یک دوتا لگد هم زد بهش. گفتم حمل اسلحه سرد جرمه؛ ولی حتی اینم باعث نشد دست از سرم بردارن و پسره رو ببرن کلانتری. جو خیلی بدی بود و حسابی عصبی شده بودم و همه اینها باعث شد از سرسختیم کم بشه و دیگه با قاطعیت اول نگم که رضایت نمیدم. اینکه دائم جلوی من پسررو می زد اعصابم رو خرد کرده بود و نمی دونم می خواست با این کار من احساس کنم دیگه به جزای کارش رسیده و رضایت بدم یا فقط به خاطر عقده های شخصی این کارو می کرد به هر حال این کارش خلاف قانون بود . مامور مترو یه کاغذ نوشت که از پسره تعهد بگیره و  منم رضایت بدم. منم برای اینکه از شر همشون راحت شم امضا کردم و اومدم بیرون. از پله های مترو که پایین رفتم  پسر نسبتا جوونی که بلیط فروش بود و شاهد فریادهای من بود وقتی داشتم پسررو به ماموره نشون می دادم ؛ پرسید چی شد؟ گفتم هیچی، رضایت دادم. آمپرش زد بالا و گفت به چه حقی رضایت دادی؟ اگه می خواستی رضایت بدی چرا اون همه داد و فریاد راه انداختی؟ مگه این فقط حق شماست؟ شما وظیفه داشتی نه به خاطر خودت بلکه به خاطر هزاران زن دیگه که هر روز آزار می بینند تا آخرش بری. یه کم فمینیست باش!!

داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم. این اولین برخورد من با یک کارمند مرد فمینیست ؛ اونم در یک مکان دولتی بود. گفتم آقا شما توی  اون اتاق نبودید که ببینید چطور محاصره م کرده بودند که رضایت بدم و دردسر راه نندازم. کمی حرفامو پذیرفت و آخرش هم گفت من و همکارم طرف شماییم و هرکاری از دستمون بربیاد انجام میدیم.

 

ادامه در پست بعدی

+ نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 17:14 |
تبریک زیاد به شادی عزیزم به خاطر این خبر.( عکس زیر:شادی صدر و نازنین فاتحی در دادگاه)

یاد خاطره ای افتادم که هیچگاه از ذهنم نمی رود. ما عروسکی از جنس کنف در خانه داریم که از همدان خریده ایم در همان مغازه طنابی بود که به شکل طناب دار بود و فروشنده ، این عروسک را از آن آویزان کرده بود. من و نیما هم خوشمان آمد و هردو را با هم خریدیم و در ورودی آشپز خانه آویزان کردیم. هرکس می امد می خندید و چیزی می گفت. اما هیچگاه واکنش شادی را فراموش نمی کنم. روزی که شادی به خانه ما آمد به محض اینکه چشمش به آن عروسک افتاد چنان منقلب شد و فریادی زد که من و نیما وحشت کردیم که چه اتفاقی افتاده . ناراحتی او چنان بود که ما مجبور شدیم تا مدتی که او در خانه بود عروسک را پایین بیاوریم تا نبیند. آنجا بود که فهمیدم کسی که زندگی اش دائما با مرگ و زندگی انسانها در ارتباط است چقدر با دیگران متفاوت است.
او از اینکه موکلش تبرئه نشده ناراضی است اما به نظر من همین که او از اعدام نجات پیدا کرد جای بسی خوشحالی دارد. از جاهای مختلف هم خبر می رسد که دیه از طرف افراد نیکوکار پرداخت خواهد شد تا این دختر نگون بخت بیش از این طعم بی عدالتی محض  را نچشد.
ایرانیهای خارج از کشور( فکر کنم کانادا) صحنه حمله متجاوزین را بازسازی کرده  و نمایش داده بودند که بسیار متاثرکننده بود.

 

 

+ نوشته شده توسط نسرین در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 21:48 |

این حجابهای زشت و بی ریختی که تو تلویزیون می بینیم ، کم کم برامون عادی شده وگرنه اگه یه نفر از بیرون،  این برنامه ها رو ببینه و بعد همین افراد و هنرپیشه ها رو تو کوچه خیابون و مراسم خصوصی تر ببینه ، به نتیجه ای جز تراکم تزویر و دورویی و اجبار و ظاهرسازی در صدا و سیما نمی رسه.این هدبندهای هنرپیشه های زن که سعی می کنند با لباسشون هم ست و همرنگ باشه حالمو بد می کنه. چنان پیشونی رو پهن و درندشت نشون میده که آدم فکر می کنه طرف کچله.مثلا این عکس بهنوش بختیاری در مجموعه "باغ مظفر" رو ببینید:( عکس خوبی نشد چون شبکه سه ما مشکل داره ولی فرق زیادی با اصلش نداره)

 

                                                 


حالا با عکسایی که تو سایتش گذاشته مقایسه کنید:

 

                        

یا این یکی:

                         

 

این خانم هم پیشگویی وضع هوا می کنه. تا حالا این مدلشو ندیده بودم.

                                         

از یه زاویه دیگه:

 

                                         

 

 قبلیا مانتوشون زمین استودیو رو جارو می کرد و آستینشون تا نوک انگشتاشون و حتی بیشتر، ادامه داشت ولی این مدلی دیگه نوبره! چادر، به خودی خود حجاب کاملیه ولی من نمی دونم چه اصراریه که تازگی تو تلویزیون پایین چادر خانمها رو می دوزند و شده مثل یه کیسه سیاه که هراز گاهی دستی از توش بیرون میاد و به نقطه ای اشاره می کنه. خب اگه این فرهنگ حجاب و عفاف خوبه و اِندِ عفافه چرا مجریهای جام جم  این فرهنگ رو به سراسر جهان! صادر نمی کنند؟ آخه وقتی همه، این خانم رو بیرون با حجابی متفاوت می بینند دیگه این کار نه تنها تبلیغ نیست بلکه ضد تبلیغه.

+ نوشته شده توسط نسرین در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 17:42 |

الهه حجازی( استاد روانشناسی جنسیت) می گفت پارسال در یک جمعی که خاتمی و عارف و چند نفر از اعضای دولت قبلی حضور داشتند، موقع نماز خاتمی بهش گفته شما بفرمایید امام جماعت بشید.

کمی بحث شد درباره اینکه آیا میشه زن، امام جماعت بشه و مردان پشت سرش نماز بخوانند یا نه و کی فتوا داده که میشه و کی گفته نمیشه... پرسیدم آخرش چی شد؟ بالاخره کسی ایستاد پشت شما که نماز بخونه؟ با خنده گفت :" نه. من گفتم چنین جسارتی نمی کنم".
میشه اینطور توجیه کرد که به خاطر سن خاتمی یا سابقه ریاست جمهوری او بوده ولی آیا این خانم استاد دانشگاه، به عنوان یک فرد مذهبی و معتقد به حقانیت دین اسلام و جایگاه بالای زن در اسلام باید چنین موقعیتی رو از دست می داد؟ موقعیتی که با اینکه بعد از ریاست جمهوری خاتمی ایجاد شده( و نمی دونم اینو باید به حساب چی گذاشت) ولی باز هم غنیمته. حجازی گفت آخرش خود خاتمی امام شده و زنان ، نه پشت سر مردان بلکه در ردیف آنان نماز خوانده اند.

+ نوشته شده توسط نسرین در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 22:35 |

کمیته دانشجویی که برای پیگیری وضعیت دانشجویان ستاره دار تشکیل شده ،روز دوشنبه با اعلمی، نماینده تبریز در مجلس، ملاقات خواهد داشت.محور صحبتهای آنها ، دانشجویان ستاره دار و محروم از تحصیل و محدودیتهایی است که برای دانشجویان فعال( عضو انجمن اسلامی یا هر تشکل دانشجویی دیگر) ایجاد شده است و قصد دارند با ارائه مستنداتی از افزایش برخوردها و فشار بر دانشجویان از ایشان بخواهند موارد موجود را به اطلاع وزیر علوم برساند. این دوستان از تمام دانشجویان دانشگاههای سراسر کشور تقاضا دارند اگر موارد تحدید و ممنوعیت برای فعالیت داشته اند در فرصت باقیمانده آن را به اطلاع این کمیته برسانند تا درجلسه ذکر شود.
شما می توانید ادرس ای میل و شماره تماس خود به اضافه توضیحی مختصر درباره مساله و نام دانشگاه محل تحصیل خود را در قسمت نظرات قرار دهید تا با شما تماس گرفته شود. حسب درخواست شما نظرتان منتشر نخواهند شد.

پ.ن. یکی از دوستان کامنت زیر را فرستاده:
"وقتی آدم بچه های دیگه رو میبینه  که چی کشیدن، به مشکلات خودش روش نمیشه بگه محدودیت!"
لطفا شکسته نفسی نکنید و موارد را اعلام کنید. نباید هیچ گونه محدودیتی برای ما عادی و ناچیز به نظر بیاید.

+ نوشته شده توسط نسرین در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 20:36 |

امیرعلی می گفت شهروندان آلمان تمام جراحیهای لازم برای تغییر جنسیت را رایگان انجام می دهند و زیر دست پزشکان بسیار متخصص و مجرب، اما در ایران علاوه بر اینکه هزینه درمان زیاد است، کیفیت کار هم پایین است و دردسرهای گرفتن مجوز هم خیلی زیاد است؛ و چون جراحانی که با مجوز جراحی انجام میدن هزینه زیادی از بیمار می گیرند، بعضی افراد به جراحان غیرقانونی و غیرمتخصص مراجعه می کنند که گاه عوارض خیلی خطرناکی برایشان دارد. مثلا یکی از این افراد ، بعد از عمل متوجه شده که میل جنسی او به کلی از میان رفته . او می گفت جراحان ایرانی اعصاب قسمت جراحی شده را به کل از بین می برند در حالیکه پزشکان مجرب خارجی اعصاب را به عضو جدید پیوند می دهند. شیلا می گفت این عمل دومین جراحی سخت در بین جراحی هاست ولی با این حال افراد غیرمتخصص به خود اجازه می دهند که آن را انجام دهند و شکایت هم فایده ندارد چون می گویند خود فرد متهم اصلی است که بدون اجازه از مراجع مربوط این عمل را انجام داده. شیلا می گفت به خاطر ریسک و خطر زیاد جراحی، قبل  از عمل تمام نذرهای خودش رو ادا کرده تا دینی به گردنش نمونه. بچه ها ازش پرسیدند حالا زن بودن بهتره یا مرد بودن؟ گفت:" زن بودن ، البته اگه خودت مرد خودت باشی و به مردها محتاج نباشی"، می گفت مردها زنها رو فقط برای صکث می خوان . شنیدن این حرف از زبان کسی که 22 سال پسر بوده جالب بود.

مساله دیگری که امیر مطرح کرد و واقعا برای من باورکردنی نیست اینه که بعضی از مردان این عمل را به طور غیرقانونی انجام می دهند که زن بشوند و وارد جمع زنان خیابانی شوند. او می گفت یکی از این افراد را می شناسد که بعد از اینکار ثروت بسیار زیادی به دست آورده و خانه و ماشین خریده. امیرعلی با ناراحتی زیاد می گفت این افراد هویت ما را نابود می کند و به لجن می کشند.

از دیگر بحثهای پزشکی که مطرح شد ، امکان بچه دار شدن آنها بود که آنطور که می گفتند چنین امکانی وجود ندارد ولی تعدادی از این افراد ، پس از ازدواج ، کودکانی را به فرزندی پذیرفته اند.

چیزی که برام جالب بود و کاملا خلاف انتظارم، حس مثبتی بود که آنها به خودشان داشتند و حتی می گفتند ما ابرانسانیم زیرا  انسانها برای هرچیزی مبارزه کنند ولی هیچ گاه برای جنسیتشان مبارزه نمی کنند ولی ما حاضر شدیم حتی خطر مرگ را بپذیریم و خودمان را هشت ساعت به تیغ جراحی بسپاریم تا جنسیتی که بر اساس ذهنیتمان است را داشته باشیم. امیرعلی می گفت شما جسم ما را می دیدید که مثلا زنانه یا مردانه بود، در حالیکه هیپوکامپ ( قسمتی در مغز) ما فرمان دیگری صادر می کرد.

شیلا به نکته قابل توجهی اشاره کرد و گفت فرق ما با زنان عادی این است که درعین حال که خیلی زنانه رفتار می کنیم اما حاضر نیستیم بنشینیم تو خونه و آشپزی کنیم.

صراحت لهجه همه شون و راحت بودنشون در حرف زدن منو به یک تحلیلی رسوند که نمی دونم تا چه حد درسته ولی فکر می کنم پسرهایی که دختر شده بودند چون تقریبا یک سوم عمرشون، پسر بودند و با همون اعتماد به نفسی که همیشه به پسرها داده میشه و ازشون خواسته میشه به زنانگی پا گذاشته بودند، این خصلت رو با خودشون همراه داشتند، از طرفی دخترهایی که پسر شده بودند ، علاوه براینکه در زمان دختر بودن هم این ویژگی را بیش از دخترای معمولی جامعه ما داشته اند ، خود تغییر جنس دادن و ورود به دنیای مردانه باعث شده بود این پاداش مردانگی، خودبه خود به اونا اعطا بشه. طرز نشستن سامان و امیرعلی کاملا با اقتدار و مسلط بود با پاهای باز و کمی با فاصله از هم، در حالیکه هستی و سوگند و شیلا پاهاشونو روی هم انداخته بودند و کمی جمع نشسته بوند.

 اینها مقدمات نتیجه ای است که من گرفتم درباره اینکه آیا ویژگیهای زنانه و مردانه اکتسابی است یا ذاتی و آیا باید به حرف اونها اعتماد کرد که با اطمینان میگن ذاتی است؟ بحث ، در ذهن خودم تا حد زیادی شفافه ولی نمی تونم درست بیانش کنم. باید یه مدت دیگه روش فکر کنم و خوب بپزمش و بعد میگم که چرا با تمام حرفای اونا بازم عقیده دارم که اعمال ما زنانه و مردانه نیست، بلکه زنانه و مردانه می شود( به جز موارد خاص فیزیولوژیکی و هورمونی).

دیروز آخرین جلسه کلاس روانشناسی جنسیت بود و در تمام طول ترم ، هم استاد و هم دانشجوها سرسختانه می گفتند که جامعه بیشترین تاثیر را روی اعمال و رفتار ما داره نه جنسیت ما ، ولی دیروز تقریبا برای تمام بچه ها  اون حرفها زیر سوال رفت و استاد هم توجیه قابل قبولی برای موضوع نداشت. این نشون میده که مساله جنسیت چقدر مساله حساس و پیچیده ایه و چقدر نیاز به کار داره.

 

اینکه نوشته هایم دراین باره اینقدر پراکنده و تکه تکه است به این خاطراست که فقط با اتکا به حافظه ام هرچیزی را که یادم می آمد نوشتم چون سر کلاس نت برنداشتم تا اونها حس بدی پیدا نکنند، حتی قبل از ورودشون به کلاس جاهامونو عوض کردیم تا اونا بین ما قرار بگیرند و حالت یک جلسه بحث باشه تا آزمایشی روی یک سری موش آزمایشگاهی.

 

قسمت اول

مرتبط:

جنسیت فراموش شده

+ نوشته شده توسط نسرین در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 13:48 |

امروز سر کلاس روانشناسی جنسیت با دکتر حجازی، پنج تا  تغییر جنسیت داده (ترنس سکچوالTS) مهمون کلاس بودند. شیلا و سوگند و هستی، سه تا پسر که دختر شده بودند و سامان و امیرعلی ، دو دختر که پسر شده بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نسرین در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 0:3 |
مامانم رفت! یعنی درواقع برگشت مشهد.تو این یه هفته  برامون کشک بادمجون و فسنجون و آش رشته درست کرد و ملافه های پتوهام رو دوخت .
می دونم  هرشب که پتو رو بکشم سرم یاد مامان خوب و مهربونم خواهم افتاد. احتمالن میرم دو تا پتوی دیگه می خرم چون دلم نمیاد دست دوزهای مامانم  رو بشکافم.
مریم هم که یکشنبه رفته بود. حالا دیگه یه خواهر بی نظم و دودر و البته ماجراجو و مارمولک ندارم که هرازگاهی سر وکلش اینجا پیدا بشه! به خصوص زمانی که در خوابگاه بسته شده و مونده پشت در! چهار سال مثل مادر، نگرانش بودم و حالا هزاران کیلومتر باهام فاصله داره.
+ نوشته شده توسط نسرین در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 0:4 |

یک پدیده طبیعی، هرقدر هم باعظمت و پرابهت باشه ؛ اگه هرروز جلوی چشمت باشه کم کم برات عادی میشه، مگر اینکه ساکن شهری مثل تهران باشی! جایی که ۳۰۰ روز سال آلوده و غبارآلوده و حداکثر ۶۰ روز از سال می تونی کوه زیبا و مغرور دماوند رو ببینی و بقیه روزهای سال فقط می دونی که اون پشته ، پشت دی اکسید کربنها و مونوکسید کربنها و دود اگزوزها ؛ و تو باید به انتظار یه روز پاک بشینی تا چهره زیبای اونو ببینی که مثل بستنی قیفیه!
امروز یکی از اون روزای پاک بود. یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم بیش از اینکه مشتاق دیدن دانشگاه باشم دلم می خواست دماوند رو ببینم.

+ نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 19:45 |

 من متوجه شدم این مساله ختنه علیرغم اینکه ساده و عادی به نظر میاد مساله خیلی مهمیه واسه پسرا. من ۴ ماه پیش ( ۱۶ مهر ۱۳۸۴) دو خط نوشتم از اون به بعد هروقت کلماتی رو که سرچشون به وبلاگم منتهی شده رو چک کردم چند تایی سرچ ختنه یا ختنه سوران داشتم و هنوز که هنوزه دارن براش کامنت می ذارن. تا الان ۳۷ تا کامنت شده که جزو بیشترین تعداد کامنتهایبیه که تا حالا واسه مطالبم گذاشته شده. کامنتها هم خیلی جالبند .برای همین تصمیم گرفتم اینجا دوباره لینک بدم که بقیه هم بخونن. خب این آقایون محترم اگه انقدر با قضیه مشکل دارن چرا هیچ وقت مطرح نمی کنند یا یه کمپین براش راه نمی ندازن؟

این مطلب هم خیلی جالبه درباره چگونگی انجام ختنه و جشن

اینجا هم گفته در شوروی سابق رسم و رسوم مسیحی ها درباره غسل نوزادان از بین رفت ولی ختنه سوران مسلمانان از بین نرفت

این توضیح هم از ویکی پدیا درباره Circumcision

فواید ختنه در اسکهلمیان

آداب و رسوم ترکمنها در ختنه

ختنه غیرقانونی کودکان در جنوب سوئد

 پ.ن. در تاریخ ۲۹ خرداد ۸۷:

کودک یک ماهه ای که در تاریخ ۲۰/۹/۸۶ بر اثر عوارض ختنه در بیمارستان فسا درگذشت.

 

+ نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 9:8 |

جالب ترین و خاطره انگیزترین روزای زندگی من در خوابگاه گذشته به همین خاطر تا 50 تا شب یلداهم  پنج تایی دارم واسه نوشتن. لطفن از بین دوازده گزینه زیر ۵ گزینه را به دلخواه انتخاب نموده و بخوانید:

1-  سال 78 یا 9 بود که با بچه های شورای صنفی چارشنبه سوری گرفتیم تو محوطه بین خوابگاه دخترا و پسرا. قرار بود از 5 بیاییم تو قسمت خاکی و بساط آتیش بازی رو راه بندازیم ولی دخترا همه پشت در ایستاده بودند و یواشکی از لای در پسرارو نگاه می کردند و روشون نمی شد برن بیرون. بنابراین من و زهرا مجبور شدیم مثل همیشه پا پیش بذاریم. درو باز کردیم و رفتیم کنار شونصد تا پسر خفن و خلاف که اومده بودن آتیش بسوزونن! خلاصه کم کم سر و کله بقیه پیدا شد و کلی حال کردیم . آخر شب که آتیش بازی تموم شد همه رفتند خوابگاه و من که هنوز جوگیر بودم و مثل همیشه فکرای شیطانی ابلهانه به سرم زده بود و از طرفی هنوز هفت هشت تا از سیگارتها تو جیبم مونده بود به ساناز گفتم بیا بریم خوابگاه پسرا این ترقه ها رو بندازیم تو اتاق نیما اینا( برادر ساناز هم اتاقی نیما بود) اونم که سال اولی بود و به من هم اعتماد داشت راحت قبول کرد. خلاصه برای اولین بار در طول تاریخ دو تا دختر به خوابگاه پسرها تجاوز کردند! خیلی آروم و درحالیکه قلبامون تلپ تلپ می زد رفتیم بلوک هفت زیر پنجره اتاق نیما سیگارت و روشن کردم و پرت کردم تو و با ساناز با آخرین سرعت پا گذاشتیم به فرار. حالا ندو کی بدو. بعدا فهمیدم که هیچ کس تو اتاق نبوده

2-  تا چند ماه که از ورود ما به خوابگاه گذشته بود تلفن کارتیهای خوابگاه خراب بود و می شد مجانی باهاش تماس گرفت. ما چار تا مشهدی بودیم که هم اتاق بودیم  و هیچ کدوممون هم دوست پسر نداشتیم و فقط به ننه بابامون زنگ می زدیم ولی دخترای خوابگاه دائم می رفتن به دوست پسراشون زنگ می زدن. یه روز گفتیم آخه این چه وضعیه. این خوابگاه که هیچ امکانات تفریحی نداره اینم که داره ما استفاده نمی کنیم! یکی از بچه ها گفت من شماره دارم ولی مال مشهده. دفترچه ش رو باز کرد کلی شماره تلفن از پسرا داشت که بعضیاشون فامیلش بودند یا همکار و دوست برادرش و به هر حال می شناختشون گفتیم جهنم ما هم که عرضه نداریم واقعا بریم با یکی دوست بشیم فقط می خوایم بخندیم. آخر شب که همه می رفتند می خوابیدند می اومدیم پایین و شماره اون پسرارو می گرفتیم و کلی چاخان که من فلان جا تو رو دیدم و  عاشقت شدم ولی الان تهرانم و ... خلاصه طرف که می دید واقعا شماره تهران افتاده باورش می شد و حسابی می رفت سرکار.بعد طرف می رسید به جایی که می خواست راه بیافته بیاد تهران که ...

3-  سال 76 یکی از بلوکهای پسرها رو دادن به دخترها( چون به کوری چشم حسود تعداد دخترها داشت روز به روز زیادتر می شد و تعداد پسرها کمتر تا الان که بیشتر خوابگاه دست دخترهاست)، خلاصه ما هم رفتیم اون بلوک اتاق گرفتیم( با اینکه اونجا کاملا پاکسازی و رنگ شده بود باز به اندازه کافی مدارک و مستندات از پسرها مونده بود که پیدا کنیم و داستان ببافیم براش. بماند! ). تفریح دیگه ما جواب دادن تلفنها بود. طرف مثلا از قم یا اردبیل یا اهواز زنگ می زد صدای زنانه رو که می شنید با تردید می گفت با آقای فلانی کار داره یا فکر می کرد عوضی گرفته و عذرخواهی می کرد .ما خیلی جدی می گفتیم : بفرمایید با کی کار دارید؟ اون بنده خدا هم می گفت فلانی بعد ما تو راهرو داد می زدیم مثلن "مریم جان  اتاق 210 آقای عبداللهی رو صدا می زنی؟ "جالب اینکه خیلیا واقعا باور می کردند که خوابگاه دختر و پسرها قاطیه. از "مراحم"تلفنی ها هم که نمیگم چون همه خوابگاهیها می دونن وقتی حوصله پسرا سر می رفت زنگ می زدن خوابگاه دخترا و نوبتی با همه صحبت می کردن. البته این مال اون موقع ها بود که گیربازار بود و گرنه الان که می تونن تو دانشگاه بشینن تو بغل هم و با هم مساله حل کنند!

4-  پشت اتاقم تو خوابگاه یه باغچه بود کنار دیوار، که چند تا درخت توش کاشته شده بود. از بازار تخم انواع سبزیجات خریدم و کاشتم توش، ریحون و تره و تربچه و ... خودم هم مترسکش بودم چون حوصله درس خوندن که نداشتم و از طرفی پرورش یک گیاه می تونست به برطرف شدن افسردگیم کمک کنه!! پرده رو می کشیدم و فقط کنارش رو باز می گذاشتم و هرکی می خواست سبزی بچینه مچشو می گرفتم. بچه ها که نمی تونستن از اون سبزیهای تازه و خوشمزه بگذرن معامله پایاپای می کردن و خوراکیهاشونو با  سبزی تازه باغچه من عوض می کردن.کلی دوست پیدا کردم اینجوری!

5-  ترم اول بود و امتحان ریاضی یک داشتم. طبق معمول دیر رسیدم و کلی دنبال صندلی خالی گشتم . برگه رو که دادم، دیدم همه دارن یه جوری نگام می کنن. اومدم بیرون دوستام گفتن ایول! خیلی باحالی! گفتم چی؟ چرا؟ گفتن طبقه پایین مال پسرا بود دخترا بالا بودن.( نگید این که چیز مهمی نیس!همون سال( سال هفتادو پنج) یکی از استادامون به خاطر اینکه به ردیف دخترا بیشتر از ردیف پسرها نگاه می کرده در شرف اخراج قرار گرفت . نشستن در ردیف پسرا هم حکم محاربه داشت!).

6-  عمه کوچیکه من سه تا پسر داره ، یکی از یکی محجوب تر و سر به زیرتر. عمه ام ته دلش دوست داشت من زن یکی از اونا بشم. پنج شش ساله بودم که عمم ازم پرسید می خوای زن کدومشون بشی .منم کوچیکه رو انتخاب کردم. بعد یه مدت که فکر کردم پشیمون شدم و انگار که واقعا قولی داده ام و  مسئولیتی به گردن گرفتم رفتم پیش عمه و گفتم من پشیمون شدم من می خوام زن کسی بشم که ازم کوچیکتر باشه که بتونم بزنمش( بگذریم که الانم شوهرم ازم کوچیکتره ولی بازم زورم بهش نمی رسه!) خلاصه هنوزم همه فامیل اون حرفمو تکرار می کنن.

7-  فریبرز سه سال از من بزرگتره و تا 18 سالگی که دانشگاه قبول شدم واومدم تهران روزی لااقل یه بار با هم دعوا می کردیم. 8-9 ساله بودم که یه دعوای حسابی باهاش کردم. طبق معمول که ریزه میزه بودم و زورم بهش نمی رسید رفتم سراغ کمد کتابهاش. فریبرز سری کامل کیهان بچه ها رو داشت که به جونش بند بود. یه دسته مجله رو زدم زیر بغلم که ببرم یه جا معدوم کنم. اول گفتم بریزم سطل آشغال و روش آشغال بریزم. بعد گفتم نه ممکنه ببینه. از خونه زدم بیرون گفتم می ذارم دم در همسایه. بعد گفتم نه بازم پیدا می کنه و می فهمه کار منه بهتره برم دورتر. به خودم اومدم دیدم کلی از خونمون دور شدم و هوا تاریک شده. خلاصه با بدبختی راه خونه رو پیدا کردم و برگشتم.

8-  یه بار نیم ساعت از خونه فرار کردم ولی متاسفانه هیچ کس نفهمید! یه بار هم خودکشی کردم که خودم هم نفهمیدم! یه مدت هم،  زاغ سیاه مامانمو چوب می زدم که با کسی رابطه نداشته باشه. کِی؟ تو 7 سالگی!

9-  هیجان انگیزترین قسمت روزای من شبهاست! به خاطر خوابهایی که می بینم. از خاتمی و خامنه ای و احمدی نژاد و گنجی تا عشقم شرلوک هولمز و پوآرو و هنی. چند بار با هولمز یک معمای پیچیده رو حل کردیم. مدت زیادی عاشق اون پسره بودم که تو کارتون اسب تک شاخ( یونی کورن)سوار بر اسب اومد و اون دختررو با خودش برد خونه ش( که اینجا رو سانسور کردند و من همیشه تو ذهنم مجسم می کردم که بعدش چی شد)

10-تقریبا تمام دوستام که ازشون سوال کردم از دکتر بازیهاشون گفتند ولی هیچ کس تو پنج تایی هاش نگفته.  یعنی حرف بدیه پس منم نمیگم.

11-سال سوم دانشگاه بودم و داشتم با قطار می اومدم تهران. یه آقایی به اسم شمس که تو نیشابور خیلی معروفه و بسیار پولدار( نیشابوری ها حتمن می شناسندش) تو قطار تو کوپه من بود. حدودن شصت سالش بود. رئیس قطار که اومد کلی بهش احترام گذاشت و احوالپرسی کرد. تو رستوران اومد کنار من نشست و بعد از اینکه کلی از زن و خانواده اش بد گفت که فقط پولش رو می خوان و ...  از تو کیفش کلی تراول و چک و... درآورد و گذاشت روی میز و گفت اگه با من باشی 30 درصد درامدم رو بهت میدم. بلند شدم و شروع کردم به دویدن . خودم نمی دونستم به کجا ولی پیرمرده فکر می کرد دارم به طرف اتاق رئیس قطار می رم که بهش بگم. اون هم بلند شد و با هن و هن دنبالم می دوید نصف قطار دووندمش . حسابی ترسیده  بود وقتی رسید دم در رنگش مثل گچ سفید شده بود و داشت سکته می کرد. وسایلم رو برداشتم و از کوپه رفتم بیرون. همه افراد توی کوپه با تعجب به من و اون نگاه می کردند. حماقت کردم و از ترس اینکه رئیس قطار حرفمو باور نکنه یا برام پاپوش درست کنه چیزی نگفتم . این یکی از بزرگترین افسوسهای زندگیمه که امیدوارم نیشابوریهای عزیز به قدر کافی تو جبرانش کمکم کنند.

12-یه بار یه صحبت خفن کردم تو دانشگاه . بعد یه آدم خیلی مشکوک با یه بارونی بلند مدتها دنبالم بود و بهم یه سری جزوات خفن کمونیستی و حقوق زنان داد که اولین متن رادیکال فمینیستی زندگیم بود که خوندم. ولی من که اون موقع ها اصلا تو این باغها نبودم ازش خیلی می ترسیدم و از دور که می دیدمش راهمو کج می کردم . لطفا اگه اینو می خونه بگه مرض داشت اونجور لباس می پوشید و حرف می زد؟ آخه اینجوری آدم جذب می کنن؟یادم رفت دعوت کنم: آزاده ، سارا ، رضا ، مهرداد، مهرنوش نجفی( عضو جدید شورای شهر همدان)

 

 

+ نوشته شده توسط نسرین در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:44 |