"در مناطق مرکزی کاشان ضرب المثلی هست که می گویند : تا وقتی بتوانی بگویی گه خوردم زنده خواهی ماند ، در مناطق شرقی کاشان این مثل را به این شکل بیان می کنند : وقتی می توانی بگویی گه خوردم چرا دعوا می کنی و در حومه کاشان به این شکل می گویند : تنها زمانی که می گویی گه خوردم، می توانی روانی آرام و سالم داشته باشی "
به خاطر نوشته های وبلاگش دستگیر و محکوم به دو سال و نیم حبس شد. تمام نوشته هایش را پاک کرد، مجبور شد پاک کند. او را با جانیان و معتادها هم بند کرده بودند و با مرخصی نوروزی او هم مخالفت کردند تا تحت فشار روانی بیشتری قرار گیرد.
ای میل تبریک سال نوی پارسالش را باز کردم:"عاشقان عیدتان مبارک باد" با یک کارت تبریک سبزه و ماهی قرمز... و عید امسال جایش خالی است!
در انتهای نامه هایش می نوشت "با مهر" و امضایش این بود:
Omidreza Mirsayafi
Journalist & Correspondent
Contact: +98 - 912 - 4271800
http://rooznegaar.blogfa.com
![]()
به آنان که با قلم تباهي دهر را
تصوير جسد اميد كه علائم ضرب و جرح بر بدن او نمايان است(از وبلاگ مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران)
![]()
دیروز رفتم سفارت افغانستان برای گرفتن ویزا. یک خانم افغان مسئول قسمت ویزا بود. فرم ویزا را داد و پرسید با چه کسی می روی؟ گفتم تنها هستم. فکر کرد اشتباه شنیده و دوباره پرسید تنها می روی؟ گفتم بله. با تعجب نگاه کرد و گفت اگر مجردی پدرت و اگر ازدواج کرده ای شوهرت باید بیاید رضایت کتبی بدهد و مصاحبه بشود! کمی که چون و چرا کردم انگار که بوی دردسر شنیده باشد گفت یک لحظه آن فرمی را که بهتان دادم را می دهید؟ فرم را به او دادم و او انگار که وسیله خطرناکی را از دست کودکی گرفته باشد نفس راحتی کشید و گفت به سلامت.
یاد مستندی به اسم 25 درصد، که اخیرن از بی بی سی فارسی پخش شده بود، افتادم که در آن تقریبن تمام نماینده های زن افغانستان می گفتند ازدواج اجباری داشته اند و از شرایط سخت زندگی زنان افغان می گفتند؛ ولی اینکه همان قوانین مردسالار بخواهد در مورد زنان غیر افغان هم اجرا شود برایم قابل درک نبود. مثلن یک زن سفیر هم برای رفتن به افغانستان باید رضایت شوهر یا پدرش را داشته باشد. البته بلافاصله یاد قانون حجاب اجباری خودمان افتادم که در ایران برای زنان خارجی، حتا اگر سفیر هم باشند اجرا می شود
پ.ن. ماموت هم در کامنتها گفته که برای گرفتن ویزای ترکمنستان هم نیاز به همراه محرم، حتا به صورت صوری در ویزا، است
در میان هزار موضوع که آدم را قلقلک می دهد که درباره اش بنویسد ولی دل و دماغش نیست، نامه قائم مقام وزیر علوم به روسای دانشگاهها درباره دانشجویان بسیجی چیزی نیست که بشود به راحتی از کنارش گذشت.

دانشجوهای "ارزشی" که برای دفاع از مردم غزه اعلام آمادگی برای اعزام به غزه کرده بودند و گفته بودند آماده "شهادت" هستند، دانشجوهایی که به فرمان رهبر خود لبیک گفته بودند تا از "ارزش"ها پاسداری کنند، همانهایی که قرار است "نوآوری و شکوفایی" داشته باشند، همانهایی که قرار است "جنبش نرم افزاری" راه بیندازند ؛ بعد از اینکه نتوانسته اند از دروس خود نمره 10 کسب کنند، طاقت تحمل اینکه یک بار دیگر درسهای پاس نشده را بگذرانند را نداشتند و حضور در تجمعات غزه را بهانه کرده و تا سطح قائم مقام وزیر علوم پیگیری کرده اند تا از آنها در "وقت مناسب" امتحان مجدد گرفته شود (یا الطاف خفیه دیگر که نیازی به امتحان و صرف وقت و انرژی این بسیجیان غیور و سلحشور نباشد).
رانت خواری و جیره خواری این افراد، بعد از شواهد فراوان، از سهمیه های کنکور گرفته تا استخدام و ارتقای مقام، بر کسی پوشیده نیست و تا این نظام حذفی و ایدئولوژیک برپاست همین آش و همین کاسه است ولی آنجایی دیگر نمی توانی ساکت بمانی که بدهکار هم می شویم. در حین انجام پایان نامه، به خاطر نوع موضوع و مصاحبه هایی که انجام می دادم بحثهای زیادی با استادم داشتم ، که ایشان هم از نیروهای ارزشی است، و ایشان تلاش می کرد به من ثابت کند من مغرض یا دست کم غیرمنصف هستم و من هم هرچه مثال و شاهد از حرفهای خود مسئولان می آوردم فایده چندانی نداشت. روزی که به او گفتم که در حال تقاضا برای دوره دکترا در دانشگاههای خارج از کشور هستم ، با لحن پیروزمندانه و مچگیرانه ای گفت:" بله دیگه! شما با همین کارها راه برایتان باز می شود و به موقعیتهای آنچنانی دست پیدا می کنید". با تصورات و اطلاعاتی که ایشان از دانشگاههای خارج داشتند و احیانن فکر می کردند شبیه سیستم ایران است، نمی توانستم روند طولانی و دقیق پذیرش دانشجو را برایشان توضیح دهم ؛ و لازم هم ندیدم خودم را وارد این بحث کنم که دانشجوهایی با فعالیت های سیاسی یا مدنی، در این نظام اجازه تحصیل در مقاطع بالاتر، به خصوص در رشته های علوم انسانی، را نمی یابند و ناچار به خروج از کشور برای ادامه تحصیل می شوند.
متاسفانه یا خوشبختانه تمام دانشگاههایی که مدارک اولیه ام را خوب توصیف کرده بودند و احتمال گرفتن پذیرش داشتم، تقاضای من را بررسی نکردند به دلیل اینکه تنها یکی از مدارک را با "تاخیر" برایشان ارسال کرده بودم و بدون کوچکترین اغماض یا تخفیفی گفتند باید منتظر سال آینده باشم. حالا هم برای کار درچند نهاد بین المللی حقوق بشری در افغانستان تقاضا داده ام؛ که ثابت می کند که اگر امثال من قصد خروج از کشور را دارند نه برای آسایش و آرامش بیشتر است بلکه به این دلیل است که در اینجا "کاری برای انجام دادن ندارند " و انرژی شان هرز می رود، آنها ترجیح می دهند، عمر خود را مفید صرف کنند، ولو درجای دیگری غیر از کشور خود، و با این وصف حتا افغانستان هم فضای بازتری برای کار دارد.
در هر حال فعلن خرخره همه ما در دست این دوستان ارزشی است و همین ها که امروز با الطاف خاصه و خفیه(که گاه به لطف اینترنت نمی تواند مدت زیادی خفیه بماند) مدرک می گیرند؛ برای وزارت و وکالت دورخیز کرده اند(نمره قبولی در چند تا درس دانشگاه که ارزش این همه جانفشانی را ندارد! ) در حالیکه دانشجویان "غیرارزشی" و احتمالن از نظر آنها "بی ارزش" با وجود طی دوره تحصیلی با نمرات خوب و قبولی در دوره های بالاتر تحصیلی "ستاره دار" می شوند و اجازه ادامه تحصیل پیدا نمی کنند.
متن نامه:
جناب آقای دکتر بطحایی
رییس محترم دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی
سلام. پیرو گفتگوی قبلی در خصوص دانشجویان بسیجی آن دانشگاه که به علت حضور در برنامههای حمایت از مردم غزه در امتحانات با مشکل مواجه شدهاند و در بعضی از دروس نمره لازم را کسب نکردهاند، موجب تشکر است مساعدت و اقدام لازم در برگزاری امتحان در وقت مناسب و حذف پیش نیازی دروس مربوطه به عمل آید.
با آرزوی توفیق الهی
سید محمد حسینی
* زنانه- مردانه شدن اتوبوسهای قزوین

* حكم انضباطي براي سه دانشجوي دختر
"عدم رعایت موازین شرعی و اسلامی" انگهایی است که معمولن برای زنان به کار می رود تا هزینه ای بیش از هزینه اتهامات سیاسی بر آنها وارد شود و آنها را بیشتر تحت فشار قرار دهد
* شاهدی برای اثبات اینکه سیاستهای حجاب و عفاف، مردان را موجودات وحشی و عنان گسیخته و خطرک معرفی می کند :
* خوشبختانه آمار در خصوص اعتياد زنان خيلي سرسامآور نيست!
* مصاحبه آینده با دختر فرج الله سلحشور، کارگردان سریال یوسف پیامبر را حتمن بخوانید.
به فمینیستهای مذهبی امیدوارم شدم! ببینید چه زیرکانه حرف زده و نه تنها از فمینیست بودن اعلام برائت نکرده بلکه گفته پیامبر هم فمینیست بوده است:
آخرش هم گفته که ترویج چندهمسری براندازی نرم است!!
"۱۳ اسفند ۸۵ تو بازداشتگاه وزرا - اتهام ما ۳۳ زن، سياسي بود - رضوان گفت كه شب گذشته ش فال گرفته. بعد همگي با هم شروع كرديم به زمزمه كردن همون ترانه.
بعد از دو سه بار خوندن، زمزمه ها هماهنگ شد و چه طنيني ...!
حالا امشب دست طبيعت بايد من و سارا رو بر مي داشت و مي برد تو اون سفره خونه ي سنتي و آهنگ خالي اون ترانه برامون نواخته مي شد"
مثل اینکه دست تقدیر برای من هم خوابی داشت. دیشب که از مشهد برگشتم، دقیقن همان ساعتی از جلوی زندان اوین رد شدم که دو سال پیش با چادر زندان روی صندلی دسته دار رو به کنج دیوار اتاق بازجویی نشسته بودم و به بازجو جواب می دادم. حدود چهار بعد از نصف شب بود. شادی گفته بود بهتر است نخوابیم چون یکی از روشهای بازجوها این است که در هنگام اوج خواب الودگی برای تحت فشار قرار دادن زندانی از او بازجویی می کنند... ولی نشد! تازه چشمهایم گرم شده بود و خوابم برده بود که زندانبان در را باز کرد و اسمم را صدا زد. چادر بر سر و چشم بند بر چشم ، دست زندانبان را گرفتم و راه افتادم. دستهایم می لرزید و به شدت عصبی بودم ، زن زندانبان که سردی و لرزش دستانم را حس کرد برای آرامش دادن به من و شاید برای ابراز همدلی و همدردی دستم را محکم می فشرد، هیچ گاه فراموش نخواهم کرد که چه حس خوبی به من داد.
بیشتر از نیم ساعت نتوانستم بازجویی را تحمل کنم تمام تنم می لرزید. به بازجو گفتم می خواهم قرص اعصابم را بخورم (قبلن در فرم پزشکی گفته بودم از قرص اعصاب استفاده می کنم و آنها وظیفه داشتند قرص را بدهند) بازجو گفت تو که اینقدر اعصابت ضعیف است چرا وارد این کارها شدی؟ گفتم :" اعصابم ضعیف نبود، همین کارها و فشارها خرد و ضعیفشان کرد"
پزشک زندان با مسخرگی و شوخی قرصها را بهم داد و برگشتم برای ادامه بازجویی.
| ||
|
Thanks for your interest, but the product that you're trying to download is not available in your country. |
این پیغام برای چت صوتی و تصویری گوگل ظاهر می شود. در ثبت نام امتحان جی آر ای هم برای وارد کردن آدرس گزینه ایران نبود.
امروز رفتم حرم امام رضا. مدتها بود به عمه پیرم قول داده بودم بیاورمش مشهد برای زیارت. تجربه جالب و سختی بود! اولین و بزرگترین مشکل چادر سر کردنش بود! در یک ربع اول که چادر سر کردم ده تا تذکر گرفتم ولی فکر کنم به خاطر اینکه صندلی چرخدار یک پیرزن را راه می بردم با رافت خواهران و برادران خادم حرم مواجه شدم و توسری نخوردم. خادمهای حرم؛ اغلب زنان خادم، چوبهای گردگیر دارند که برای هدایت و تذکرحجابی به زائران از آن استفاده می کنند. هر آن ممکن است یکی از این چوبها بر سر شما فرود آید و فریاد:" خانوم! موهاتو بکن تو". چند بار هم دیدم که زنانی که روی زمین نشسته بودند و چادر از روی پایشان کنار رفته بود چوب خوردند که خودشان را جمع و جور کنند. به محض ورود به صحن روباز حرم باید چادر سر کنی اما مثل تمام قوانین و قواعد حجاب در ایران اینجا هم استثنائاتی دارد. مثلن چند زن با چهره های سبزه و شبیه زنان عرب دیدم که نفهمیدم اهل کدام کشور بودند ولی لباسهایی که داشتند تقریبن مثل مانتوهای ما بود به اضافه مقنعه بسیار بلندی که به سر داشتند. یک ایرانی نمی تواند با مانتو و مقتعه-هرقدر هم بلند باشد- وارد حرم شود. برای زنان روستایی هم استثنا قائل می شدند و با همان پیراهنهای بلند و چین چین وشلوارهای گشاد اجازه داشتند وارد حرم شوند . زنانی که پوشیه داشتند هم بدون چادر بودند.
چادر را به بدبختی دور خودم پیچیده بودم ولی چون نمی توانستم روی سرم نگه دارم موهایم را کاملن زیر شالم کردم و چادر را روی شانه هایم انداختم ولی خواهران و برادران رضایت نمی دادند و تذکر می دادند چادر را سر کنم.
برای ورود به محوطه سرپوشیده اطراف آرامگاه باید از چند سربالایی و سرپایینی و پله عبور می کردیم و چقدر عجیب که چنین مکانی که سالانه میلیونها نفر از ایران و کشورهای مختلف می آیند و تعداد زیادی از آنها سالخورده، معلول جسمی یا ناتوان هستند، هیچ سطح شیبدار، آسانسور یا پله برقی نبود و خادمان ، فراشان ، کفشداران یا مردم عادی که گاه خودشان هم پیر بودند کمکم می کردند و می گفتند ثواب دارد و در عوض طلب دعای خیر می کردند.
تا جایی که توانستم به آرامگاه نزدیک شدم.عمه ام در تمام مسیر دائم دعایم می کرد و می گفت "الاهی امام رضا هرچی که می خوای بهت بده". به ضریح رسیدیم که بعدن فهمیدم قلابی است و تا ضریح اصلی خیلی مانده ، ولی هرچه بود زنان را راضی می کرد و کلی نوار سبز به آن بسته شده بود و همه سعی می کردند خود را به آن برسانند. صندلی چرخدار را روبروی آن پارک کردم. عمه گفت می خواهد روی زمین بنشیند و نماز و دعا بخواند؛حالا یا فکر می کرد ثوابش بیشتر است یا به خاطر احترام بود. من هم از خدا خواسته صندلی چرخدار را بردم کنار دیوار و نشستم رویش، چادرم را هم محکم دورم گرفتم چون اینجا چگالی خادمان حرم خیلی زیاد بود. بوی گلاب و عطر مشهدی در فضا پر بود. زنان چادر به سر و گریان و دعاگویان روی زمین نشسته بودند. تعدادی هم نماز می خواندند، تعدادی هم از همان ضریح بدلی آویزان بودند و تعدادی دیگر درها را می بوسیدند. این بوسیدن در برایم جالب است. نمی دانم چه نکته خاصی دارد. مثلن چرا کسی زمین یا فرشها یا دیوارها را نمی بوسد ولی درها را، حتا درهای جدید و تازه ساز را می بوسند.
خانمهای خادم مانتو و مقتعه سبزسیر چانه دار و کشدار داشتند و روی آن چادرسنتی (نه عربی) مشکی کشدار سر کرده بودند و دست همه شان یک گردگیر بود. بعضی از قسمتهای سنگفرش زمین، فرش داشت و زنان خادم دائم زنان را از روی زمین بلند می کردند و می گفتند فقط روی فرش می توانید بنشینید. وسط این همه زن، یک آخوند روی صندلی نشسته بود که به نظر می رسید کور است. دائم روضه و دعا می خواند ولی با وجود اینکه من نزدیکش نشسته بودم در طی دوساعتی که به حرفهایش دقت می کردم چیزی سر در نیاوردم. زنان بی سواد که خود نمی توانستند از روی کتابهای دعا، دعا بخوانند پانصد ، هزار یا دوهزار تومان ، به تناسب دعا یا سختی و آسانی و شاید هم کوتاه و بلند بودن آن به مرد آخوند پول می دادند که به جای آنها برایشان دعا بخواند ولی بلافاصله که زن از آنجا دور می شد و نفر بعدی پولی به مرد می داد دعا را عوض می کرد و روضه جدیدی می خواند. پول را لمس می کرد و می پرسید:" پونصد تومنه؟" و درست تشخیص می داد.خلاصه در آن دو ساعت سی چهل هزار تومانی کاسب شد. نمی دانم اتفاقی است یا حکمتی دارد ولی این چندمین بار است که من می بینم آخوندهای نابینا در مکانهای مذهبی در قسمت زنانه نشسته اند.
نشستن روی صندلی چرخدار تجربه بسیار جالبی بود. از وقتی روی صندلی چرخدار نشستم نگاه همه تغییر کرد .نگاهها خیره شد و با دلسوزی و ترحم. هرکس رد می شد نگاهی می کرد و می گفت ایشالا خدا شفات بده. من هم می گفتم ایشالا خدا شمارم شفا بده. در یک لحظه مثل فیلمهایی که دستمال اتر دار جلوی بینی قربانی می گیرند که بیهوشش کنند دیدم یک دستمال سبز به صورتم مالیده می شود. اولش ترسیدم . یک زن روستایی میانسال بود که همینطور که پارچه سبزرنگ را به صورتم می مالید می گفت این پارچه تبرکه! کربلا رفته، نجف رفته.ایشالا شفا پیدا می کنی. ازش تشکر کردم و او با مهربانی نگاهم کرد و رفت.
یک کتاب با خودم برده بودم که بخوانم ولی آنجا فهمیدم چه فکر احمقانه ای کرده ام، آخر آدم در حرم کتاب سیاسی می خواند؟ خانمی که کنارم نشسته بود خواندن دعا از روی کتاب مفاتیح را تمام کرد و گذاشت کنار صندلی. من هم سریع دولا شدم و برش داشتم. فرصت خواندن این کتابها یا در زندان پیش می آید یا در موقعیتی مثل امروز من که منتظر تمام شدن زیارت یک نفر دیگر هستی. روی صندلی چرخدار میشد چادر را روی دوش انداخت و نگران فریاد خادمها نبود. البته شالم را عربی بستم دور سرم و شروع کردم به مرور فهرست کتاب. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد "دعای پسر شدن حمل(جنین)" بود. "امام جعفر صادق فرمودند زنی که چهار ماه از حمل او می گذرد را رو به قبله کن دست بر پهلوی او بگذار و بگو انی سمیه محمد یعنی من اسم او را محمد گذاشتم. به این صورت فرزند پسر خواهد شد و اگر بعد از حمل اسم او را محمد بنهد خدا او را حفظ خواهد کرد وگرنه اگر خدا بخواهد او را حفظ می کند و اگر نخواهد نمی کند". "در مذمت تراشیدن ریش" و "آداب عید نوروز" هم جالب بودند.
زیارت عمه جان تمام شده بود و باید می رفتیم.حالا مانده بودم با چه رویی از روی صندلی بلند شوم. همه زل زده بودند به من. می ترسیدم فکر کنند شفا پیدا کرده ام و بخواهند لباسهای متبرکم را جرواجر کنند. چاره ای نبود، بلند شدم عمه را سوار کردم و با سرعت از محل دور شدم.
تابناک:

پ.ن. امیدوار بودم با توضیح کوتاهی که دادم،در خصوص اینکه چرا این آزادی تازه به دست آمده زنان عربستان در عین خوشحالی برای زنان ایران ناراحت کننده است، سوتفاهم پیش نیاید و باعث نشود کسی برداشت کند من معتقدم(مثل خیلی از ایرانیان نژاد پرست)که عربها ذاتن پست تر از ما هستند و نباید از ما جلوتر باشند. ولی این واضح است که روند رشد و دستیابی به حقوق انسانی در جامعه ایران و به ویژه زنان ایران شتابی به مراتب کمتر از آنچه که باید باشد دارد-با توجه به میزان آگاهی و فعالیت جنبشهای حقوق بشری.
رييس اداره تبليغات اسلامي كاشمر گفت: مسوولان كشوري از دوخت لباسهاي خلاف حجاب و عفاف جلوگيري كنند.
حجتالاسلام سالاري : از مسوولان و نهادهاي مرتبط با ترويج فرهنگ اسلامي حجاب انتظار ميرود اقدامات مقتضي را براي جلوگيري از طراحي و دوخت لباسهاي خلاف حجاب و عفاف عمومي توسط توليدكنندگان عمده انجام دهند.
او از تشكيل ستاد توسعه فرهنگ عفاف و حجاب در كاشمر خبر داد و از مجمع امور صنفي خواست با توجه به نقش عمدهاي كه بازاريان در حفظ فرهنگ حجاب دارند، با تشكيل جلساتي در توجيه صاحبان مشاغلي مانند خياطيها و فروشندگان لباس بپردازند.
او گفت: ستاد توسعه فرهنگ عفاف و حجاب به منظور ارائه راهكارهايي براي توسعه فرهنگ حجاب در شهرستان كاشمر تشكيل شد.
عکسهایی از جامعه ایران در گاردین

22 May 2006: Teenage girls protesting against their ban from attending football games wave a national flag outside the training ground of the Azadi (Freedom) stadium in Tehran. Women are banned by law from going to games due to concerns that the sight of footballers will stoke lust for them
Photograph: Iason Athanasiadis
این هم نمونه ای از نتایج توسعه فرهنگ عفاف و حجاب! وسط سرما و برف که هر آدم عاقلی کلاه سر می کند و شال گردن می بندد موهای بنفشش را پریشان کرده!