حالا ایشان از جناب مهندس موسوی حمایت کرده و فعالانه برایش کار می کند. همین یک دلیل کافی است که از موسوی هم ناامید شوم (فارغ از دلایل دیگر مثل عضویت ننگین موسوی در شورای عالی انقلاب فرهنگی و قربان صدقه های ایشان برای سپاه و بسیج)
مرتبط: موسوی و کچوئیان!
* نمی دانم "مهمترین" صفت درستی است یا نه. منظورم بیشتر از نظر قدرت اعمال نفوذ و سلیقه برای این مخالفت است به ویژه به دلیل وجهه آکادمیکش؛ وگرنه خیلی ها مخالف فمینیسم هستند.
قضیه "بانوی اول" به ویژه از زمان رقابتهای انتخاباتی ریاست جمهوری امریکا برایم سوال بزرگی ایجاد کرد. به نظر من مفهوم "بانوی اول" مفهومی غیرفمینیستی یا حتا ضد زن است و فمینیستها باید آن را نقد کنند.من مطبوعات خارجی و از جمله امریکا را نمی خوانم ولی فکر می کنم اگر چنین بحث و انتقادی از سوی فمینیستهای کشورهای غربی و امریکا مطرح شده بود به احتمال زیاد به گوشم می رسید.سوال من این است که چرا زنی به صرف اینکه همسر رئیس جمهور یک کشور است باید او را لایق لقب "بانوی اول کشور" دانست؟ چرا باید به این صراحت، طفیلی بودن یک زن، تکریم و احترام شود و جایگاه ویژه و بالایی بیابد؟ چرا به همسر رئیس جمهور اختیارات خاصی در برخی امور داده می شود؟ اگر این زن لیاقت جایگاهی بالا و اختیارات خاص دارد باید از طریق قانونی و روند دموکراتیک به آن جایگاه برسد و اگر ندارد چرا به صرف اینکه همسر کسی شده که احتمالن به دلیل ویژگی های شخصی خود یا برنامه های حزبی اش به مقام رئیس جمهوری رسیده است باید او هم ارتقای مقام و اختیارات پیدا کند؟ گفته می شود این همسران، یا این "بانوهای اول"، معمولن با استفاده از این فرصت و امکانات، وارد اقدامات خیریه به ویژه برای زنان و کودکان می شوند. بسیار خب! صدها زن دیگر هستند که شاید خیلی بهتر بتوانند از این امکانات استفاده کنند و با تجربه سالیان دراز در اینگونه کارها نتایج بهتری کسب کنند. پس این دلیل خوبی نیست.
واضح است که "بانوی اول" ریشه در سابقه دیرین جامعه بشری در نظامهای پادشاهی و وجود فردی به نام "ملکه" دارد. نظامهای پادشاهی اغلب استبدادی یا دیکتاتوری بوده و به هر حال نسبتی با دموکراسی (مردم سالاری) ؛ که به طور ضمنی شایسته سالاری را نیز در بر می گیرد، ندارد. در نظام دموکراتیک جایگاه و منصب افراد، اکتسابی است نه انتسابی (یا انتصابی).
نکته دیگری که نیاز به موشکافی فمینیستی دارد این است که "ملکه" همیشه یک "زن " است زیرا پادشاه همیشه مرد است، در حالیکه رئیس جمهور ممکن است زن باشد و در آن صورت تکلیف "بانوی اول" چه می شود؟ آیا همسر یک رئیس جمهور زن امریکا لقب "آقای اول امریکا" را می گیرد؟ مثلن اگر هیلاری کلینتون رئیس جمهور می شد (که فاصله چندانی هم نداشت) بیل کلینتون "آقای اول امریکا" می شد؟ اگر این عبارت لبخندی روی لبان ما می نشاند، نشان می دهد چقدر این واژه دور از کلیشه های ذهن ماست.
هیلاری کلینتون اگر رئیس جمهور امریکا می شد، در حالیکه عالی ترین مقام قدرتمندترین کشور دنیا را داشت نام خانوادگی همسرش یعنی یک شهروند معمولی امریکا را یدک می کشید! گذشته از استفاده جا و بیجای آخوندهای ما از این قاعده/عرف؛ برای نشان دادن جایگاه پایین زن در جامعه غرب، واقعن جای سوال است که چرا با این همه پیشرفتهای حقوقی و اجتماعی زنان در غرب این قاعده مردسالارانه هنوز رایج است؟(هرچند که من اصولن با نام خانوادگی مخالفم چون اگر از شوهر نباشد از پدر است و به هر حال مردسالارانه است) .
انتخابات ریاست جمهوری قبلی فرصت خوبی بود که فمینیستهای امریکا این قواعد را زیر سوال ببرند. نشان دادن رئیس جمهور یا کاندیدای ریاست جمهوری در کنار همسرش چیز بدی نیست و شاید در شناخت بهتر او کمک کند ولی قاعده "دست دوم سازی" و " نگاه فانتزی" به زن اینجا کاملن نمایان است. کمی به تصاویر فراوانی که در گیرودار انتخاباتی امریکا از تلویزیون و کانالهای مختلف ماهواره دیده اید فکر کنید. در چند درصد از تصاویر مربوط به باراک اوباما؛ میشل اوباما در کنارش ایستاده یا با او حرکت می کند و در چند درصد از تصاویرِ مربوط به هیلاری کلینتون ؛ بیل کلینتون در کنار اوست و هیلاری در حالیکه دست بیل را گرفته و او را به دنبال خود می کشد به مردم دست تکان می دهد و همسرش را با افتخار و مهربانی معرفی می کند؟
حضور یک زن باوقار و مهربان در کنار یک مرد موفق، هیجان انگیز و تحسین برانگیزاست ولی حضور یک شوهر در کنار زنی که وارد بزرگترین صحنه انتخاباتی کشور شده و به زودی قدرت را در دست می گیرد رقت آور و ترحم برانگیز است، به همین دلیل است که "آقای اول" وجود ندارد؛ مقام آقای اولی را فقط خود آقا می تواند کسب کند، حتا اگر زنش "آقاترین" باشد!
صد روز و اندی از انتخابات ریاست جمهوری امریکا گذشته است، ولی چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم تصاویری است که این روزها از حضور زهرا رهنورد در کنار میرحسین موسوی، کاندیدای ریاست جمهوری، می بینیم. شاید خیلی ها این حرکت را حرکتی مدرن و در جهت ارزش دادن به زنان و حضور اجتماعی آنان بدانند؛ شاید خیلی ها که از همسر رئیس جمهورفعلی تنها یک بینی دیده اند و موقع تماشای رقص میشل و باراک اوباما، ته دلشان می گفتند ما کجا و آنها کجا؛ الان کمی حالشان بهتر شده باشد. اما توانایی های رهنورد اگر بیشتر از موسوی نباشد، کمتر نیست و موسوی نباید وجهه مثبت او را فقط به مصرف تبلیغاتی برساند. اگر زهرا رهنورد همچنان بدون سمت و مسئولیت خاص در ستاد انتخاباتی موسوی، با او همراه شود و فقط گستره بینی را به کل صورت افزایش دهد، حداکثر به یک حاج خانوم اول بدل خواهد شد و باز شاهد همان حضور ویترینی و سنتی زنان خواهیم بود که بالیدن ندارد!
* این مطلب در میدان منتشر شده است.
کبرا سه شنبه گذشته پس از تحمل سيزده سال زندان آزاد شد. کبرا لحظه آزادي اش را همراه با ناباوري، بهت زدگي و اين جمله که "هيچ کس نمي تواند مرا درک کند" توصيف مي کند
اینکه قاتل همسر کبرا با گرفتن رضایت اولیای دم از زندان آزاد شده است جای شکر دارد ولی اینکه این زن بی گناه سیزده سال در زندان به سر برده و شدیدترین فشارهای روحی- روانی را تحمل کرده فقط و فقط و فقط به خاطر زن بودن او نشانی است از ستم بی حد و حساب قانون و دستگاه معیوب قضایی به زنان.
در حال حاضر فکر می کنم مساله گشت ارشاد و مورد "سارا" بسیار مهم تر از مثلن "رکسانا صابری" است. در حالیکه عالم و آدم به خاطر مسائل سیاسی و تبعاتی که این مساله برای کشور دارد از رکسانا حرف می زنند ولی خبر "سارا" به گوش کسی نمی رسد و بعد از یک روز از روی سایت تابناک پاک می شود. مطبوعات و ذینفعان و پدر بی شرافت ، بی عاطفه و ناموس پرست او هم در این امر مسلمن دخیلند که خبر مرگ او اینقدر بی سر و صدا و کمرنگ منتشر شده است.
پ.ن. اصل خبر در روزنامه سرمایه چاپ شده
مرگ دختر پرستار پس از دستگیری توسط گشت ارشاد
مادری پس از گذشت یک سال از مرگ دخترش بر اثر ایست قلبی، برای پیگیری پرونده شکایت خود از مامور گشت ارشاد، روز گذشته به دادسرای جنایی آمد.
به نوشته «سرمایه»، این مادر ادعا میکند، سارا، پرستار کشیک یکی از بیمارستانهای تهران، پس از آنکه ساعت کاریاش صبح سوم اردیبهشت ماه 87 به پایان رسید در راه بازگشت به خانه دانشجویی خود، با یکی از ماشین های گشت ارشاد در ده ونک برخورد کرد. ماموران گشت به او تذکر داده و از او میخواهند تا روسری خود را جلو بکشد. در این لحظه سارا عصبانی شده و به مامور گشت گفت: «روسری من جلو است، من شب گذشته یک پسر 20 ساله را کد زدهام، میدانی کد یعنی چه؟ یعنی مرگ؟ میدانی چرا؟ به خاطر مصرف زیاد کراک.»
سارا با صدای بلند و تند تند شروع به صحبت با ماموران گشت کرده و روبه آنها ادامه داد: «اگر راست می گویید بروید و این جوانان معتاد را از خیابانها جمع کنید.»
مادر سارا مدعی شد که با بالا گرفتن درگیری لفظی بین ماموران گشت و سارا، یکی از ماموران مرد او را به داخل ون هدایت کرد، سارا را به منکرات برده و از چهرهاش عکسی با پلاکارد روی سینه گرفتند.
وی ادعا کرد که شب سارا به خانه بازگشت و به مادرش تلفن کرد. به گفته مادرش سارا حالت روحی بدی داشته و به او اشاره کرده که قلبش درد گرفته است: «او اسم مامور گشت را به من داد و گفت مادر فقط این اسم به خاطرت باشد.»
مادر سارا با ناراحتی گفت: «میدانم همه میروند ولی نحوه رفتن است که انسان را میسوزاند.»
مادر سارا نزد بازپرس گریه میکرد و به خاطر سرنوشت دختر خود اشک ریخت: «من دو دختر دارم ولی این دختر بسیار حساس بود، شخصیت و روحیه خاصی داشت و بسیار آسیبپذیر بود. قلبش کمی بیمار بود و قرص مصرف میکرد، شاید اگر دختر دیگرم بود چنین اتفاقی برایش نمی افتاد اما روحیه سارا خیلی لطیف بود.»
مادر سارا که همراه دیگر اعضای خانواده در گرمسار زندگی می کند، بعد از آخرین مکالمه دیگر با دخترش صحبت نکرده و ظاهراً دختر پس از صحبت با مادر و پیش از آمدن دوستانش به خواب رفته است؛ خوابی که برای سارا بیداری نداشت. جسد سارا را به پزشک قانونی تحویل دادند و مرگ او ایست قلبی ناشی از مسمومیت تشخیص داده شد و به نظر می رسد آن شب سارا کمی بیش از همیشه از داروهای قلبی خود را مصرف کرده است.
مادر سارا از مامور گشت ارشاد شکایت کرد و او تحت بازجویی قرار گرفت اما دلیلی برای ارتکاب جرم مامور در علت مرگ سارا وجود نداشته و او آزاد شد.
مادر سارا که برای پیگیری پرونده به دادسرا آمده بود مقابل بازپرس پرونده مدعی شد: «اگرچه می دانم دیگر سارای من بازنمی گردد اما من از این مامور شکایت دارم اگر این فرد مقصر نبوده و فکر می کند مرتکب خطایی نشده است چرا دو روز بعد خود را به شهر دیگری منتقل کرده است.»
شائبه نادرست پدر
مادر سارا شکایت دیگری را هم مطرح کرد. وی ادعا کرد: «همان روز که سارا فوت کرد خبری در روزنامه ها کار شد مبنی بر اینکه خانم پرستاری که با یک پزشک رابطه داشته خودکشی کرده است و به نظر می رسد این خبر در ارتباط با دختر من بوده است ولی دختر من بسیار دختر ساده ای بود و ما مطمئن هستیم با کسی در ارتباط نبوده است.»
به گفته مادر سارا این مساله موجب شده پدر او به سارا شک کند.
با اظهارات این زن، بازپرس پرونده را رسیدگی کرد و متوجه شد پرستار که نامش در خبرها آمده فرد دیگری است و به طور اتفاقی خودکشی او با حادثه این پرستار در یک روز رخ افتاده و خبر آن در روزنامه ها کار شده است و این شبهه را برای پدر سارا ایجاد کرده که شاید دختر او باشد.
بازپرس پرونده پرستار خودکشی کرده، شماره تلفن و پرینت اس ام اس او را به مادر سارا نشان داد. در این پرونده پرستار پس از آنکه اس ام اس تهدیدآمیزی از همسر پزشک دریافت کرده بود تصمیم به خودکشی گرفته و در پیامی به مرد گفته بود: «من دیگر طاقت عذاب وجدان ندارم و مرگ برای من بهتر است.»
این پرونده نیز همان روز با اثبات خودکشی این زن مختومه اعلام شد.
مادر سارا از بازپرس خواست تا گواهی به او دهد یا خبر را در روزنامه ها درج کنند تا آن را به عنوان مدرک به پدر سارا نشان دهد.
"الله اکبر الله اکبر ، خمینی رهبر، مرگ بر ضدولایت فقیه؛ درود بر رزمندگان اسلام، سلام بر شهیدان
مرگ بر امریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر منافقین و صدام ، مرگ بر اسرائیل"
جنگ که تمام شد و "درود بر رزمندگان اسلام، سلام بر شهیدان" مدتهاست حذف شده ( البته برای نمازگزارها واقعن عادت کردن به نگفتن این جمله سخت بود) ، شوروی تجزیه شد، صدام هم اعدام شد؛ اگر رابطه ایران و امریکا هم برقرار شود دیگر نمازگزاران عزیز واقعن با مشکل مواجه می شوند که مشتهای گره کرده خود را با چه الفاظی به آسمان پرتاب کنند.
عجب کشف باحالی کردم! تکبیر!!
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا شاعر مرده ام بخوان! گورعلائقم بگو