امروز روز بزرگیه برای من. چون بالاخره طعم باتوم رو چشیدم ومورد مهرورزی قرار گرفتم. راستش این همه تو دوره دانشگاه رفتم تجمع و بعد از اون هم تقریبا تو تمام تجمعات زنان بودم ولی هیچ وقت باتوم نخورده بودم. خیلی برای کسی که می خواد یه مدافع واقعی حقوق زنان باشه افت داره! ( به خصوص که نیما کتک خورده بود و من تو این مورد جلوش کم می آوردم) . معصومه ناصری میگه تو قیافه ات مظلومه کسی کاری به کارت نداره!![]()
اون shut up please! که به زبون خوش بهمون گفته بودند و ما زبون نفهما به روی خودمون نیاورده بودیم امروز عملا و باتوماً سعی کردن بهمون بفهمونن. سیمین بهبهانی طفلی رو هم هول دادند و زدند.
ما خیلی آروم نشسته بودیم روی زمین و سرود "جهان دیگری ممکن است" رو می خوندیم. نه شعار می دادیم نه داد و فریاد می کردیم. خلاصه هنوز یه ربع از شروع تجمع نگذشته بود که شروع کردند به زدن . خبرنگارهای خارجی رو هم زدند.
وقتی همه رو پراکنده کردند؛ من و آزاده راه افتادیم تا ببینیم کی چی شده . از چهار راه ولیعصر به طرف شرق داشتیم می رفتیم و بچه ها رو که پراکنده می دیدیم ازشون می پرسیدیم خبری از کسی ندارن. گمونم کسی رو از زنها نگرفتن ولی دو سه تا از پسرا رو گرفتند.
یه جورایی وجدان درد داشتم بازهم داشت این تجمع تموم می شد و من کتک نخورده بودم ؛ به خصوص که هفته پیش هم با بچه ها نرفته بودم استادیوم، هرچند واقعا نمی تونستم برم .
یهو 10-12 تا ازنیروهای ویژه که باتوم (!) هم داشتند شروع کردن در یک ردیف حرکت و همه رو جارو می کردن و متفرق می کردن. من که جلوی یه ساندویچی بودم با آزاده رفتیم تو .اون که نشست اومدم بیرون تا از پشت از اون پلیسا عکس بگیرم.
عکس محشری میشد اگه می گرفتم( شاید حتی فرمانده نیروی انتظامی می تونست یه جایی ،از اون عکس، به عنوان نمادی از عظمت و اقتدار و صلابت نیروی انتظامی استفاده کنه! )خلاصه تا کادر و این حرفا رو تنظیم کردم یکیشون برگشت و منو دید، پریدم تو ساندویچی ولی اومد تو و موبایلمو گرفت. رفتم دنبالش گفتم موبایلمو بده من که کاری نکردم. جاتون نسبتا خالی ! باتومشو برد بالا کوبید رو پشتم.
اینو هم بگم که اول که باتومو برد بالا یه کم سرعتمو تند کردم که بهم نخوره ولی وقتی خورد دیدم خیلی هم وحشتناک نیست بنابراین دوباره آهسته رفتم. و این بار زد به باسن مبارک.
خوشبختانه امروز مردم زیادی این صحنه ها رو دیدن و امیدوارم واسه هم تعریف کنن.
آخ آخ! اینو بگم که درد کمر و ماتحتم اونقدربرام سخت نبود که این یکی !( و یکی دیگه که تو پست بعدی میگم) این صحنه ای رو که گفتم تصور کنید که مردم همینطور که به من و اون پلیسه نگاه می کردن سرعتشونو زیاد می کردن و درمی رفتن. اون وقت یه یارو گیر داده بود که من وکیلم بگو چی شده کمکت کنم. آزاده بهش گفت موبایلشو گرفته. بعد یارو اومد تو صورتم گفت توش عکس سکسی بود؟ یه نگاهی بهش کردم گفتم نه. دوباره دو قدم جلوتر گفت توش عکس سکسی که نبود؟... و همینطور داشت کنارمون راه می اومد. برگشتم بهش بگم آره از ننه تو عکس سکسی گرفته بودم، که شادی جونمو دیدم که تو ماشین داشت می رفت ولی هنوز با چشماش جستجو می کرد همه جا رو تا ببینه مشکلی برای کسی پیش نیومده باشه.همیشه اینجوریه، یه انسان جدی و مسوول ؛ صدام کرد.(تو خونه محبوبه ادامو درآورد گفت قیافت اینجوری شده بود
)
روم به دیوارولی چون باید تمام حقیقت رو بگم این قسمت رو هم میگم. همینطور که داشتم به طرفش می رفتم گریه م گرفت. اونم به حسین طفلی گفت بزن کنار( فکر کنم حسین که بعد کلی حرص خوردن مثل همیشه بالاخره شادی رو پیدا کرده بود و سوار ماشین کرده بود تو دلش حسابی منو فحش داد!)
خلاصه شادی رفت با رئیسشون صحبت کرد و پلیسه بهش گفت که فردا برم یه جایی تا موبایلمو بگیرم.
اینو فعلا می ذارم تا بقیه شو بعدا سر فرصت بنویسم
... از پای اینترنت تکون نخورید...
راستی یه دوست مهربونی که هنوز اسمشو نمی دونم از بچه های علامه اونجا کلی سعی کرد کمکم کنه و رفت با پلیسه صحبت کرد ولی فقط تونست اسم پلیسه رو بفهمه که خودش کار مهمی بود الان خیالم راحت تره.
