مادرم میگويد که من زن خوشبختی هستم. هرچند بختی که من دارم با سليقۀ او جور نيست.
در واقع دوست دارد مرا تيرهروز بنامد اما نمیتواند، چون بلافاصله برايش روشن میکنم که او از زندگی من هيچ نمیداند، چه بدبخت، چه خوشبخت...
نگران بودیم. از روزی که نامزد می کردند خوشگل می شدند تا روزی که لباس عروسی می پوشیدند و از همیشه خوشگل تر می شدند. فردای عروسی وا می رفتند...