دیشب وقتی موسوی در مناظره با محسن رضایی گفت از اولین کارهایی که بعد از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری انجام خواهد داد لغو سهمیه بندی جنسیتی است لذت وصف ناپذیری تمام وجودم را پر کرد. برگشتم به شش هفت سال پیش زمانی که در دکه روزنامه فروشی سه راه استخر تیتر روزنامه را خواندم :" رئیس سازمان سنجش آموزش کشور: افزایش تعداد دختران در دانشگاهها مخالف مصلحت کشور است و باید با سهمیه بندی جنسیتی عدالت را برقرار کرد" . خشمی که سراسر وجودم را گرفته بود تا مدتها به همان شدت باقی ماند. با خود عهد کردم هرکاری از دستم بربیاید انجام بدهم تا جلوی آن را بگیرم. به نیما زنگ زدم و پشت تلفن اشکهایم سرازیر شد. نیما می گفت مگر به همین سادگی است؟ و من مطمئن بودم که به همین سادگی است ...
زندگی خودم را مرور کردم. از شش هفت سالگی فهمیدم جایم در خانه است مگر برای رفتن به مدرسه. برادرم که سه سال از من بزرگتر بود و تا آن زمان با هم در کوچه و خیابان بازی می کردیم همچنان به ماجراجویی ها و کشف دنیای بیرون ادامه می داد ولی بیرون خانه دیگر برای من "خطرناک" بود و بازی کردن و دویدن برایم "عیب" بود. با دخترهای همسایه خانه همدیگر می رفتیم و خاله بازی می کردیم. برادرهایم به استخر روباز پارک ملت می رفتند و در زمین راه آهن فوتبال بازی می کردند و خاک و خلی و خیس عرق برمی گشتند و لباسهایشان را در سبد لباس می انداختند.
مدرسه برادرم برای قبولی او در آزمون تیزهوشان یک دوچرخه به او جایزه داد، پدرم آن را به خانه آورد، در اتاق گذاشت و رویش یک پرده کشید، همه اعضای خانواده را جمع کرد که برادرم را سورپریز کنیم، برادرم را صدا کرد تا از آن پرده برداری کند. دوچرخه نقره ای زیبایی بود و چشم من به آن خیره مانده بود. برای من سرویس 40 پارچه ظرف و کاسه خریدند، البته به انتخاب خودم.
پدرم به خاطر شغلش به شهرهای مختلف سفر می کرد و در فصل تابستان و تعطیلی مدرسه ها برادرم را با خودش می برد. یک بار پدرم تعریف کرد که بعد از اصرار زیاد برادرم، او را محکم به باربند بالای ماشین بسته بود تا او بتواند درازکش و در حالیکه از میان جنگلهای شمال رد می شدند آسمان را نگاه کند، از ته دل آرزو می کردم که این را تجربه کنم ولی مطمئن بودم که این اجازه به من داده نخواهد شد. در عوض مادرم مرا به روضه و سفره ابوالفضل و ختم انعام و پاتختی و نامزدی می برد.
از دوازده سیزده سالگی پدرم رانندگی را به برادرم آموخت و او اغلب یواشکی سوییچ ماشین را برمی داشت و در کوچه ها گشت می زد (و من هنوز بعد از گذشت پنج سال از گرفتن گواهینامه اعتماد به نفس رانندگی ندارم).
پسرهای فامیل جمع می شدند دستگاه ویدئو کرایه می کردند و فیلم می دیدند ، با هم به سفر می رفتند، هروقت به گردش خارج شهر می رفتیم چند ساعت فوتبال و زو بازی می کردند بعد هم می پریدند توی رودخانه و شنا می کردند. ما دخترها هم برای هم جوک تعریف می کردیم و همراه مادرانمان بساط ناهار را آماده می کردیم.
الان که تک تک همبازی هایم را در ذهن مرور می کنم می بینم همگی سالهاست ازدواج کرده اند و یکی دو تا بچه دارند و خانه دار هستند. آینده دیگری برای خود متصور نبودند یا آن را خیلی دور از دسترس می دیدند.
من اما همیشه ناراضی بودم. هروقت می پرسیدند آرزویت چیست می گفتم این که پسر باشم. در خانواده ما دختر تحصیلکرده خیلی کم بود ولی همانها باعث شدند من تنها راه گریز از آن سرنوشت ناگزیر را پیدا کنم. کل تفریحات دوران دبیرستانم محدود به اردوهای دبیرستان یا تعداد خیلی محدود مهمانی های خانوادگی بود و بقیه وقت را به درس خواندن و رویاپردازی برای آینده می گذراندم. آرزویم قبول شدن در یکی از دانشگاههای تهران و زندگی خوابگاهی بود. خواب زندگی تنهایی را می دیدم و تصور می کردم که چه لذت بخش خواهد بود که بتوانم هرجا که بخواهم بروم، هر وقت خواستم برگردم، پولم را هرطور که خواستم خرج کنم و اصلن خودم پول دربیاورم.
در حالیکه برادر بزرگترم در تهران درس خوانده بود، خانواده ام مخالف تحصیل من در شهری دیگر بودند. آنها فکر می کردند می خواهم در خانه نباشم، پیش آنها نباشم و درست فکر می کردند، ولی این شرایطی بود که خودشان فراهم کرده بودند.
به آرزویم رسیدم و یادم می آید تبریکی از هیچ یک از اعضای خانواده دریافت نکردم، برایم چندان مهم نبود.
به تهران آمدم. من که هنوزکوچه خیابانهای مشهد، شهری که دوازده سال در آن زندگی کرده بودم را نمی شناختم محله های تهران را یکی یکی کشف کردم. کوهها و قله های تهران، چادر زدن در توچال، خوابیدن در کیسه خواب در گوسفندسرای خولنو، سفر به اصفهان و شیراز و شمال، بدون "رضایت نامه" و اجازه از کسی و بدون اینکه کسی نگرانم باشد و مرا به مسئولی بسپارد. حس بزرگ شدن داشتم و واقعن هم داشتم بزرگ می شدم. یک کار دانشجویی در دانشگاه پیدا کردم و آخر هرماه مبلغ اندک آن بیشتر به من احساس بزرگ شدن می داد.
وقت آزادم دیگر پای تلویزیون و مهمانی های کسل کننده نمی گذشت. در چند تشکل دانشجویی عضو شده بودم. در نشریه دانشکده می نوشتم. هفته ای چند ساعت در دفتر فرهنگی دانشکده بودم و کتابها و مجلات آنجا را ورق می زدم. تقریبن تمام فیلمهایی که دانشگاه و خوابگاه پخش می کرد را می دیدم و موزه ها و سینماهای تهران را می گشتم.
زندگی خوابگاهی با دهها دختراز شهرها و فرهنگهای مختلف آنقدر سرشار از تجربه ها و اطلاعات جدید و جالب بود که درس و دانشگاه را به حاشیه برده بود و من به وضوح تفاوت 180 درجه ای زندگی خودم با هم کلاسهای تهرانی ام را حس می کردم. آنها فقط دانشجو شده بودند ولی من وارد دنیای جدیدی شده بودم. بعضی از آنها هنوز برای اردوهای دانشگاه از پدر و مادرشان اجازه می گرفتند و بعد از تمام شدن کلاس باید به خانه برمی گشتند. من و بقیه بچه های خوابگاهی بعد از کلاس تازه می رفتیم هفت حوض گردی و اتوزدن و در آخر خرید خیار و گوجه و تخم مرغ. دخترهایی که در شهر خودشان چادری سفت و سخت بودند تیپ می زدند، آرایش می کردند و بلند می خندیدند. کارمان این بود: تا آخرین لحظه که درب خوابگاه باز بود بیرون بودن و بعد از برگشتن، ورق و فال و احضار روح و فیلم دیدن و تعریف از پسرهای دانشگاه و نگاهها و احیانن صحبتهای عاشقانه ای که در آن روز رد و بدل شده بود. این تجربه ها کم و بیش برای دخترهای تهرانی هم بود و این آزادی و اعتمادبه نفسی که پیدا کرده بودند فقط به خاطر دانشجو شدن آنها بود.
...
همه این تصاویر از جلوی چشمانم می گذشت و همچنان به تیتر روزنامه خیره بودم. گویی فرهنگ مردسالار چشم باز کرده بود و دیده بود ای دل غافل! هنوز یک روزنه برای دخترها باقی مانده و گویا اندک نسیمی و هوایی تازه از آن استنشاق می کنند و ممکن است فیلشان یاد هندوستان کند و دیگر نخواهند به کنج خانه برگردند؛ شاید نخواهند به این زودی ها این آزادی را در عوض نفقه و مهریه چند صد سکه ای از دست بدهند.
روزنامه در دستم بود و سوار اتوبوس شدم. ردیف آخر اتوبوس نشستم. دو سه تا دختر دبیرستانی کنارم نشسته بودند. روزنامه را به آنها نشان دادم و گفتم می بینید می خواهند چه بر سرتان بیاورند؟ می خواهتد حتا اگر رتبه شما بهتر از پسرها شود نگذارند به دانشگاه بروید. یا حالیشان نشد یا باورشان نمی شد. پرسیدند سهمیه بندی جنسیتی یعنی چه؟ تمام مدت راه با خشم و ناراحتی برایشان توضیح دادم و آنها گوش کردند.
یادم می آید که در جلسات جنبش زنان چندین بار این را مطرح کردم. برای خیلی ها زیاد مهم نبود و برخی هم این حرف را جدی نمی گرفتند. ولی کم کم تعدادی به این موضوع حساس شدند به خصوص دخترانی که مثل من دانشجو بودند.
با آمدن احمدی نژاد نه تنها سهمیه بندی ادامه یافت و افزایش پیدا کرد بلکه بومی گزینی، تاسیس دانشگاههای دخترانه و تفکیک جنسیتی هم به آن اضافه شد ولی ما از پا ننشستیم. در سایت زنان ایران درباره آن نوشتیم، در مجله زنان، سایت کمیسیون زنان تحکیم وحدت، کمیته دانشجویی سایت میدان و کمپین "نه! به سهمیه بندی جنسیتی در دانشگاهها"، در روزنامه ها و وب سایتهای مختلف. دهها مصاحبه با افراد مختلف کردیم. از آمار و ارقام مختلف برای رد نظر مخالفان تحصیل دختران و اثبات اثرات مثبت تحصیل دختران استفاده کردیم. نامه نوشتیم، تجمع کردیم، تحصن کردیم، امضا جمع کردیم. برای دخترانی که به خاطر سهمیه بندی حقشان پایمال شده بود وکیل گرفتیم و به دادگاه شکایت کردیم. در مراکز توزیع کارت و کارنامه کنکور، تراکت و بروشور پخش کردیم و با دختران گفتگو کردیم تا آنها را از این تبعیض آگاه کنیم. شماره تلفن و ای میل های خود را به آنان دادیم تا ما تماس بگیرند و از ما کمک بخواهند. زنان آکادمیسین خارج از کشور ما را حمایت کردند تا گزارشها و مقالات خود را در مجامع بین المللی ارائه دهیم و درباره این تبعیض حرف بزنیم. فراموش نمی کنم روزی را که پس از سه ماه تحقیق درباره وضعیت آموزش عالی در ایران، مقاله خود را در کنفرانس "جهان زنان 2008" (Women World2008-WWMM08) ارائه دادم چه حس خوبی داشتم و آمار و اطلاعات آن مقاله چقدر برای زنان دیگر کشورها عجیب و جالب بود. باورشان نمی شد که کشوری بخواهد چنین تصمیمی درباره تحصیل زنان بگیرد زیرا روند افزایش دختران دانشجو پدیده ای جهانی بود و کشورها آن را نه تهدید بلکه فرصتی برای رفع تبعیض از زنان می دانستند.
...
حالا مدتهاست که "لغو سهمیه بندی جنسیتی" از مطالبات اصلی جنبش زنان ایران شده است و
اکنون از شعارها و وعده های اصلی کاندیداهای ریاست جمهوری است. با اینکه در طی این سالها حق هزاران دختر پایمال شد، هزاران دختر به جای کسب تجربه هایی مثل آنچه من داشتم در خانه ماندند یا به تجربه هزاران باره مادران و مادربزرگان خود پرداختند، افسرده شدند، حامله شدند، نفقه گرفتند و هیچ گاه لذت یک روز آزادی و "بی سرپرستی" را نچشیدند؛ ولی به خودم حق می دهم که این پیروزی کوچک را به خودم و همه کسانی که نقشی در این پیروزی داشتند تبریک بگویم.