پناهی با دخترش که به گفته خودش جرقه فیلم رو تو ذهنش زده بود اومده بود برای نمایش فیلم. پناهی گفت:
دخترم ۱۰-۱۱ ساله بود که یک بار که داشتم به ورزشگاه می رفتم گفت بابا این دفعه می خوام باهات بیام! منم گفتم چون بچه و کم سنه شاید راهش بدن ولی نگهبان دم در راهش نداد منم شروع کردم به التماس و خواهش. یه کم که گذشت دخترم ناراحت شد از اینکه من به این نگهبان اینقدر التماس می کنم. گفت بابا تو برو تو من خودم میام. من رفتم تو و گفتم حتما با مامانش برمی گرده بعد ده دقیقه دیدم اومد تو! ازش پرسیدم چطور تونستی بیای تو؟ گفت: دخترا بالاخره راهشو پیدا می کنن که چطور بیان تو! ... و از اونجا بود که جرقه این سوژه تو ذهنم زده شد که اگر دخترها بخواهند بیایند تو ، چه کاری ممکنه بکنن؟
شادمهر راستین) نویسنده فیلمنامه هم اومده بود و هردوشون بعد از شنیدن خاطراتی که ما از کمپینمون گفتیم حسابی احساساتی شدند و راستین محکم و مغرور کم کم داشت یه حرفایی می زد که ممکن بود بعدا پشیمون بشه. خیلی از موضع قبلیش درباره فیلم کوتاه اومد و از یک سری کاستیها و از همه مهمتر تحقیق کم و ناکافی روی روسری سفیدها و هدفشون اظهار تاسف کرد و گفت شما باید این کارو زودتر می کردید ( دعوت از افراد مختلف برای معرفی کمپینتون و اهدافش).