یه دیواره یه دیواره یه دیواره
داشتم تلفنی قرار مدارامو با بچه ها می ذاشتم. بهرخ گفت کلاس دارین؟گفتم نه استادیوم داریم. امروز بازی ایران -بوسنیه
گفت: اه! مگه زنا رو راه میدن؟
گفتم ما می خوایم بشینیم پشت در.
خیلی عکس العملش و حالت چهره ش بامزه بود. فکر کنم به نظرش احمقانه ترین حرفی بود که تا حالا شنیده بود.
ولی خب... ما میرویم می خواهیم و می گیریم
گفت: اه! مگه زنا رو راه میدن؟
گفتم ما می خوایم بشینیم پشت در.
خیلی عکس العملش و حالت چهره ش بامزه بود. فکر کنم به نظرش احمقانه ترین حرفی بود که تا حالا شنیده بود.
ولی خب... ما میرویم می خواهیم و می گیریم
به سها گفتم میای؟ گفت: من پامو لازم دارم! (می خواد بره دریاچه نئور)
بهش گفتم: مرفه بی درد!
بی ربط:
دیروز یه خبر فرستادم درباره اینکه عمر مردا کمتر از زنهاس. استادمون گفت: یک سال شیر بودن بهتر از بیست سال گوسفند بودنه. یه کم بعدش گفت : البته اون گوسفنده ماییم!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 15:4 توسط نسرین
|
نه روسری نه توسری!