دختر را تازه به مردی که خود را مهندس مکانیک معرفی کرده بود شوهر داده بودند. احتمالا قشنگ بوده و جذاب، دست کم در آن حد که اگر یک جوشکار ساده باشی برای به دست آوردنش خودت را مهندس معرفی کنی. گویا جائی بوده اند در مایه های رباط کریم و یا همان حوالی! دختر را عقد می کند. آرام آرام دروغها معلوم می شود و اخلاقهای سگی رو می آید. اما آبرو داری و امید به فرداهائی که شاید ونگ ونگ بچه پدر را آرام کند یا دیگر حوصله ای برای جنگ و جدال باقی نمانده باشد دختر را به حجله عروسی می فرستد. هنوز دو ماه نشده که داماد طلبکار به خانه عروس می آید که دخترتان فرار کرده! داماد طلبکار از آبروئی که رفته و پدر و مادر بینوای عروس شرمنده از دختری که فراری از آب درآمده و باز هم آبرو داری و پنهان کاری...

پس از مدتی جنازه تمام سوخته ای را پیدا می کنند که معلوم می شود همان عروس فراری بوده و کنارش جنازه سوخته دیگری که گویا شاهد قتلی بوده که خود مقتول می شود. داماد اعتراف به قتل کرده و یک سال هم گذشته اما هنوز اولین جلسه دادگاه هم برگزار نشده، از قرار، پرونده قتل دو نفر آنقدر اولویت ندارد که به سرعت پرونده های بدحجابی و چک برگشت خورده به آن رسیدگی شود و از همه جالبتر برای قاتل دو نفر وثیقه صادر شده که ملت شانس آورده اند طرف قادر به پرداخت نبوده و در زندان مانده (مگر پرونده سیاسی است که متهم را سالها در بازداشت موقت نگه دارند؟!) حالا همه اینها به یک طرف خانواده داماد مدعی شده اند که اگر فرزند رشیدمان اعدام شود خانواده عروس بینوا را چنین و چنان می کنند.

این داستانی است که من و نسرین صبح جمعه را با آن آغاز کردیم. احتمالا داستان به روایت مادر قاتل هم نباید کمتر از این تلخ باشد. مادر عروس در خانه دوستی کارگری می کند و این دوست در مشورت با من به ذهنش رسید که شاید دوستان نسرین بتوانند کمکی کنند و جمعه ما بوی اشک و اندوه گرفت ...

 

یکی از ویژگیهای زندگی روزمره من و نسرین همین پیش بینی نا پذیری لحظات آتی است. هر دو آنچنان درگیر اجتماعیات هستیم که نمی توانیم لحظات خصوصی دو نفره ای را که همه زن و شوهرها تجربه می کنند بی دغدغه بگذرانیم. لحظاتی که زن و شوهر تصمیم می گیرند در آن لحظات آنی باشند که فقط خود می خواهند. موضوع تنها مشغله کاری نیست که آن را همه کم وبیش دارند. ما هر دو علاوه بر آنکه در تلاش معاشیم، درگیریها و دغدغه های دیگری هم داریم که ریشه در احساسات و علائق و عواطف مان دارند.

زندگی در پیاده رو که قبلا گفته بودم سویه این گونه ای هم دارد که عابر پیاده به میل خود وارد حریمت می شود و تو نگاه می کنی که چه راحت لحظات دو نفره می گذرد بی آنکه طعمش را زیر زبان مزه کرده باشی ، تلخ یا شیرین. لحظات دو نفره ای که هزارن نفر در آن شریکند. مثل زن و شوهری هستیم که وسط خیابان همدیگر را تنگ در آغوش گرفته اند در حالیکه چشمهایشان مدام در تعقیب رهگذران است که آیا روزگار خوشی دارند؟

(خودم هم نمی دانم صدر و ذیل مطلب چه ربطی به هم دارند جز اینکه دوست داشتم هر دو را بگویم)