نیمه شب است، عجله دارم بروم تا به اتوبوس 11.45 برسم، در آخرین لحظات پست جدید نسرین را می خوانم، از من نوشته.. آهان پس برای همین همیشه از من عکس می خواهی؟!! خواهرک نازنینم، دلم برایت تنگ شده، می دانی؟؟

کیفم را روی دوشم می اندازم و مثل همیشه دوان دوان به ایستگاه میروم. امشب خیلی خسته ام و پیاده روی نخواهم رفت ولی فردا بعد از ظهر مثل تمام شنبه ها، با جمع کوچک ایرانیان اینجا، دو سه ساعتی بدمینتون و دست رشته و والیبال بازی خواهیم کرد و در راه برگشت آنقدر می گوییم و می خندیم که خستگی یک هفته کار، از تنمان درآید...

در این چند ماهه حسابی با شرایط وفق پیدا کرده ام. سنگاپوریها را دوست دارم، خیلی خیلی آرام اند، هر اتفاقی که بیافتد یا مشکلی پیش بیاید هیچ تعجبی نمی کنند و فقط صبر می کنند تا یک ذیصلاح بیاید و مشکل را حل کند. هرگز در تمام این چندین ماه بینشان برخوردی خشونت آمیز یا حتی سخن تندی نشنیده ام. گاه به راستی تعجب می کنم؛ از خود می پرسم یعنی تمام آن سالها که من و خانواده ام و تمام دوستان و آشنایانم، در ستیزی دائمی برای بدست آوردن ساده ترین خواسته های انسانیمان بودیم، تمام آن سالها که زندگی برایمان جنگ بود و دیگر هیچ، تمام آن سالها که یاد می گرفتیم برای زنده ماندن در این سرزمین، قوانین ظالمانه ای حکمفرماست و ما چه بخواهیم چه نخواهیم مجبوریم از آنها پیروی کنیم، در تمام آن سالها، این آدمها در این گوشه دنیا، داشته اند همین قدر آرام، زندگیشان را می کردند؟

نه، نمی گویم کاش در اینجا متولد می شدم، چرا که یک سنگاپوری، هرگز آنچه را من از معنای زندگی می دانم، درک نخواهد کرد، او هرگز احساسات پرشور و ناب مرا نخواهد چشید، در نظر او قانون چیزی است که «باید» از آن اطاعت کرد، دولت کسی است که به فکر صلاح همه است، و آنچه در مدرسه تدریس می شود حقیقت است... اما در نظر من زندگی بسیار پیچیده تر از اینهاست... من آموخته ام که هیچ چیز بایدی نیست، حتی قانون که اصلاً بسیاری از این قوانین نامردانه اند، من آموخته ام آنچه دیگران تلاش می کنند به من بیاموزند و در کتابهایمان نوشته اند، لزوماً حقیقت نیست که اصلاً گاه دروغ محض است، باور و عقیده و ایمان من، در هر روز و هر لحظه از عمرم، به چالش کشیده شده اند و در این جدال ها بوده است که من بزرگ شده ام، انسان بودن را آموخته ام و اکنون از زندگی، خواسته های با ارزش تری دارم...

تجربیات من در این سرزمین گرم و مرطوب، چیزی بیش از لذت بردن از زندگیست، چیزی بیش از چشیدن معنای آزادی و رفاه و امنیت است. من به این جزیره پرتاب شده ام تا خویش را بیازمایم، داستان زندگی من تازه در میانه راه است...

خواهر نازنیم، گر چه من هزاران کیلومتر از تو دورم، اما مثل تو با خواندن اخبار و وبلاگها، روزی ده بار تپش قلبم زیاد می شود و از غولها و دیوهایی که با باتوم و کلاه کج، سر راه تو سبز میشوند وحشت می کنم، من هنوز سایه سیاه زندانبانان و شکنجه گران و جلادان را احساس می کنم، من هنوز از آدمها می ترسم... آری، من و تو هنوز به این سرزمین آفتابی مدیونیم، و تا دینمان را ادا نکنیم، آزادی و رفاه و امنیت برایمان معنایی نخواهد داشت...