چه آرزوها ...
چند سال پیش با دختری که از طریق نوشته هایم مرا می شناخت دوست شدم . مثل خیلی دخترهای دیگر پرشور و پر از سوال بود و ایده آل گراو البته بسیار باهوش و مستعد! حس می کردم همین ایده آل گرایی به اضافه بندهایی از جنس سنت و مذهب و قواعد اجتماعی و به خصوص کلیشه های جنسیتی، آگاهانه یا ناخودآگاه، بر دست و پای اوست که مانع رهایی و آزادی اش می شود.هرچه می دانستم به او گفتم "از حق او بر بدن خودش، لزوم کسب تجربه های هرچه بیشتر ، بی توجهی به عذاب وجدانهایی که اغلب زاده بندهای نامرئی جامعه مردسالارند" ... و گفتم که! او هم خیلی با استعداد بود، بعدها گهگدار گزارش کارهایش را می داد که یکی یکی بندها را پاره می کرد و من بسیار خوشحال بودم و تشویقش می کردم- و البته خیلی وقتها هم این گسستنها با درد و رنج زیادی همراه بود.
دیشب آدرس وبلاگی را برایم فرستاد که بیش از دو سال است در آن می نویسد و تا به حال به من نگفته بود . چقدر خواننده داشت و چقدر هم خواننده هایش دوستش داشتند! تا سه ساعت یک نفس خواندم و با چشم درد خوابیدم تا بقیه اش را امروز بخوانم. وای که این دختر چه موجود شگفت انگیزی بود و من چه باسعادت که دوست او بودم! تجربه هایش تکان دهنده و عجیب بود و چه استعدادی در نوشتن! هرگز فکرش را نمی کردم!
در کنار این حس لذت و سرخوشی، دردی عجیب در روح و قلبم احساس کردم! او تمام تئوری هایی که من برایش گفته بودم را عملی کرده بود! من او را در مسیری به پیش می راندم و تشویق می کردم که خود هرگز - یا کمتر- جرات پا گذاشتن به آن را داشته ام یا بهتر بگویم نمی خواستم! بابالنگ دراز یک بار بهم گفت " تو بیشتر از آن چیزی که هستی خودت را لیبرال نشان می دهی" و معنی حرفش این بود که به جای "دو صد گفته"، "نیم کردار" داشته باش!
تقصیر من نبوده و تقصیر هیچ یک از دیگر دختران این سرزمین هم نیست که بهترین سالهای عمرشان را با فکر و توهم گناه و آلودگی سپری می کنند، یا از تجربه؛ و آزمون و خطا با انسانها، و با زندگی می هراسند. کاش یک نفر پیدا می شد که سالها پیش یا حتا در هجده یا بیست سالگی، بندهای ذهن مرا هم پاره می کرد؛ تا که سالها اسیر خودم نباشم و دیگران را هم عذاب ندهم.
کاش می شد برای همه دختران کلاس آموزشی بگذارم و همه چیزهایی را که به آن دختر گفتم ، به آنها هم بگویم! و چه سالهای جوانی زیبایی که از خطر زنده به گور شدن نجات پیدا می کرد! چه عشقهایی که بی پروا ابراز می شد! چه دخترانی که به جای افسردگی و پریشانی در گوشه اتاق، خود را در امواج حوادث و ماجراجویی ها رها می کردند!...
و چه دفاتر ثبت طلاقی که پر میشد و چه دفاتر ثبت ازدواجی که خاک میخورد وچه درهای مطبهای ترمیمی که تخته میشد و چه بسیار زنانی که به ریش همه این دفتر و دستکهای دست و پاگیر میخندیدند!
... او این کلاس آموزشی را راه انداخته، با زبان زیبا و شیوای خودش هم سن و سالهایش را با نوع دیگری از زندگی آشنا می کند و به آنها جرات و جسارت می دهد! حیف که هزار بار ازم خواسته به وبلاگش لینک ندهم و دوست دارد ناشناس بنویسد تا حقیقت را بنویسد.
نه روسری نه توسری!